این روزها با توجه به شرایط موجود در آبادی، مدرسهها بیشتر از آنکه بوی گچ و تخته بدهند، بوی اینترنت و شارژر موبایل میدهند! دانشآموزان هم به جای آنکه کیف به دوش راهی مکتب شوند، در گوشه خانه لم میدهند و میگویند: «ما داریم درس میخوانیم!»
در همین گیرودار، ممل که تازه از سر کار آمده بود، دید صدای عیالش تا هفت خانه آنطرفتر میرود. با تعجب گفت:
ـ زن! چرا اینقدر سر بچهها داد و فریاد میکنی؟ همسایهها فکر میکنند خانه ما میدان جنگ است!
عیال ممل که حسابی کلافه شده بود، دستی به کمر زد و گفت:
ـ جنگ؟! وا… اگر جنگ بود، لااقل معلوم بود دشمن کجاست! این بچهها از صبح تا شب سرشان توی گوشی است. نه معلوم است درس میخوانند، نه معلوم است فیلم میبینند، نه معلوم است بازی میکنند!
ممل که خواست اوضاع را آرام کند، گفت:
ـ خب بچهاند دیگر! دلشان بازی و سرگرمی میخواهد. ما هم بچه بودیم شیطنت میکردیم.
عیال ممل با حرص بیشتری جواب داد:
ـ شیطنت یک ساعت، دو ساعت! نه اینکه صبح تا شب فیلم ببینند، شب هم با هزار دعوا بخوابند و صبح مثل جنازه بیدار شوند! بعد هم سر کلاس مجازی، دوربین را خاموش کنند و همانجا چرت بزنند، در حالی که خانم معلم خیال میکند دارند با دقت درس گوش میدهند!
ممل که دید اوضاع از کنترل خارج شده و هر حرفی بزند اوضاع بدتر میشود، آهی کشید، بالشتش را برداشت و گفت:
ـ من فعلاً میروم یک گوشه بخوابم، شاید فردا توانستم بروم سر کار و خرج اینترنت این دانشمندان مجازی را دربیاورم!
میگویند آن شب، ممل در میان سر و صدای بچهها خوابش برد؛ اما هنوز معلوم نیست خانم معلم فردا چند نفر را «غایب غیرموجه» رد کرده است
