
به گزارش پایگاه خبری افق بافق؛ به مناسبت ۲۸ اردیبهشت، روز ازدواج، خبرنگار افق بافق به سراغ زنانی رفته است که پس از تجربه تلخ از دست دادن همسر یا طلاق، دیگر تمایلی به ازدواج مجدد ندارند، اما همچنان نگاهی عمیق به مفهوم «همدم» دارند. در این میان، داستان «فاطمه» زنی ۴۰ ساله، روایتی از صبر، استقامت و تلاش بیوقفه برای حفظ خانواده در دل سختیهاست. همچنین « مریم » یکی دیگر از بانوان بافقی، با همه مشکلاتش دست وپنجه نرم کرده تا زندگی پر امیدتری را برای فرزندانش رقم بزند.
“فاطمه”، زنی در آستانه ۴۰ سالگی
“فاطمه” که اکنون ۴۰ سال سن دارد، در خانوادهای به دنیا آمد که تنها دختر میان پنج پسر بود. او در ۲۴ سالگی، مادر ۵۰ سالهاش را بر اثر سکته از دست داد و دو سال بعد نیز پدر ۵۲ سالهاش را از دست داد. “فاطمه” در ۱۸ سالگی ازدواج کرد و زندگی مشترکش با همسرش، که برای کار به بافق آمده بود، آغاز شد. او گفت: زندگی من بسیار پیچیده بود. در بافق، برادر شوهرم و همسر مهربانش، حامی ما بودند. اما سه ماه بعد، دست برادر شوهرم در معدن قطع شد و مجبور شدند به یزد بروند. با وجود اینکه تمام خانوادهام در یزد بودند، من در بافق زندگی ام را آغاز کردم.
بدهی چند میلیاردی پس از فوت همسر
“فاطمه” ادامه داد: پس از مدتی، کار سالنداری را شروع نمودم و اکنون ۱۰ سال است که در این زمینه، مدارک مختلفی کسب کردهام. مدتی کارمان رونق داشت تا اینکه دو سال پیش همسرم فوت کرد و من با دو فرزندم، پسری ۲۰ ساله و دختری ۱۱ ساله، تنها ماندم. ما در حال خانه سازی بودیم که پیش از فوت همسرم، از معدن وام گرفته بودیم. بعد از آن حادثه تلخ، وام به ما تعلق نگرفت. پس از فوت همسرم، ۷۰۰ میلیون تومان بدهی داشتیم که تمام چکها به نام من بود. آن زمان در شرایطی بودم که نمیدانستم برای مرگ ناگوار همسرم عزاداری کنم یا به فکر پرداخت بدهیها باشم. شاید بسیاری بگویند حرفهایم از جای گرم شنیده میشود، اما من در آن لحظات سخت، تنها به خدایم تکیه کردم.
وی با اشاره به معجزهای که در سختیها تجربه کرد، گفت: هنگامی که به خدا تکیه میکنی و انسانهای اطرافت را کنار میگذاری، حتی در بدترین شرایط، ذهنت باز میشود و کسانی را سر راهت قرار میدهد تا از آن وضعیت نجاتت دهند. من از بانکهای مختلف چندین وام گرفتم و کارهای معافیت سربازی پسرم را پیگیری کردم. حدود هفت ماه هر روز صبح زود به معدن میرفتم تا به جای همسرم، پسرم را مشغول به کار کنند، اما جوابی دریافت نکردم. سرانجام پسرم در یکی از معادن بافق استخدام شد، اما نه در خود شرکت سنگ آهن مرکزی بافق.
فروش سرمایه و کار فرزند برای کمک به خانواده
“فاطمه” فاش میکند: من تمام طلا و سرمایهام را برای پرداخت بدهیها فروختم. پس از پرداخت بدهیها، قسطهای وام باقی مانده بود؛ به همین دلیل پسرم در یکی از مغازه های سطح شهر مشغول به کار شد تا به من در پرداخت قسطها کمک کند.
سرنوشت برای من اینگونه رقم نخورد
وی با بغضی در گلو گفت: در این چند سال، برای فرزندانم هم پدر بودم و هم مادر. سخت است که هم مادر، هم پدر و هم نانآور خانه باشی. ما در سن ۱۸ تا ۳۰ سالگی میتوانیم با سازوکارهای زندگی کنار بیاییم ؛ اما در 40 سالگی باید با همسر از زندگی لذت ببریم و به تفاهم بیشتری برسیم؛ اما متأسفانه سرنوشت برای من اینگونه رقم نخورد.
زندگی روی خوشش را به ما نشان نداد
“فاطمه” به سختیهای ساخت خانه اشاره میکند: در این چند سال، مسئولیت کارهای ساخت و ساز خانه بر عهده من بود. سالها با مادر شوهرم زندگی کردیم و سپس به خانه اجارهای رفتیم. چند سال در خانه اجاره ای با همسرم زندگی را سپری کردیم، به امید اینکه خانه خودمان تکمیل شود و پس از گذشت این همه سختی و فراز نشیب، در کنار خانواده روزهای قشنگ تری را رقم بزنیم؛ اما زندگی روی خوشش را به ما نشان نداد. روزهایی بود که با دخترم کیسههای سیمان و گچ را جابهجا میکردیم و بیشتر کارها را در تاریکی، به دلیل نبود برق، انجام میدادیم.
وی در باره آرزوهایش برای پسرش گفت: اسم پسرم را در گوشیم “پزشک من” ذخیره کرده بودم، چون درس خوبی داشت و تمام تلاشم را برای پزشک شدنش انجام دادم؛ اما متأسفانه روزی که همسرم از دنیا رفت، پسرم درسش را ادامه نداد و در امتحانات پایان ترم شرکت نکرد؛ پسرم دیگر علاقهای به درس خواندن ندارد و مشغول به کار شده است؛ او در حال حاضر دو شغل دارد و ذهن خود را با کار کردن مشغول میکند.
تنهایی در ۴۰ سالگی و نگاه جامعه
“فاطمه” گفت: برادر همسرم پشتوانه محکمی برای فرزندانم بود، اما با رفتن آنها به یزد، ما این تکیهگاه را از دست دادیم. اکنون در بحرانیترین دوران زندگی ام هستم؛ چراکه ۴۰ سالگی، سن پختگی عجیبی است؛ سنی که انسان بیشترین نیاز را به یک همراه احساس میکند و نگاهش به دنیا تغییر می یابد.
نگاه متفاوت به زنان بیوه و مطلقه
وی در ادامه با اشاره به تفاوت نگاه جامعه به زنان «بیوه» و «مطلقه»، میافزاید: «تفاوت در این است که زنان بیوه نقشی در شرایط پیشآمده نداشتهاند، اما زنان مطلقه به هر دلیلی این وضعیت را انتخاب کردهاند. متأسفانه به دلیل ظرفیت پایین جامعه، نگاهی بدبینانه به این گروه از زنان وجود دارد؛ این یک درد مشترک اجتماعی است که تحمل آن برای هر زنی سنگین و دشوار است.
هر فردی به یک “همدم” نیاز دارد
فاطمه در پایان به نیاز به همراهی در زندگی اشاره کرده و میگوید: «خداوند همه را جفت آفریده، اما این بدان معنا نیست که من حتماً خواهان ازدواج مجدد هستم؛ هر فردی به یک “همدم” نیاز دارد. من وقتی به آینده نگاه میکنم، نگرانم؛ ما در سراشیبی زندگی هستیم. وقتی وارد ۵۰ سالگی شوم، فرزندانم ازدواج کردهاند و من تنها خواهم ماند و شاید دیگر فرصت یا توان ازدواج مجدد را نداشته باشم. با این حال، به مرحلهای از بلوغ رسیدهام که دیگر نمیتوانم به کسی تکیه کنم و تا زمانی که سلامت هستم، میخواهم خودم بار زندگیام را به دوش بکشم.
زندگی پرفرازونشیب
در ادامه این گزارش، به سراغ ” مریم” که اسم مستعار برای خود برگزیده بود رفتیم؛ بانویی که پس از ۱۶ سال زندگی مشترک و پشتسر گذاشتن طوفانهای سهمگین، اکنون با دو فرزند خود، روایتگر داستانی متفاوت است.
آزار و اذیتهای همسرم علیه من و فرزندش
وی گفت: در ۱۸ سالگی ازدواج کردم. دو سال بعد، فرزند اولم که دختر بود به دنیا آمد، اما درست از همان زمان، سنگ بنای رنجهای من گذاشته شد؛ چرا که همسرم به شدت طالب فرزند پسر بود. با به دنیا آمدن دختر دومم، این فشارها و خیانتهای همسرم به اوج رسید. در دوران بارداری دوم، او مرا تهدید به مرگ کرد و خواستار سقط جنین شد. با وساطت اطرافیان، اوضاع کمی آرام شد و پس از تولد دختر دومم، ورق زندگی بهطور موقت برگشت؛ بهطوریکه همسرم مهر دختر دوم را به دل گرفت، اما متأسفانه همین موضوع باعث شد توجهی به دختر اولم نداشته باشد و آزار و اذیتهایش علیه من و فرزند بزرگم همچنان ادامه یابد.
زنی بودم که در درون مُرده بودم
“مریم” با تلخی از دوران سیاه زندگیاش یاد میکند: همسرم نهتنها زندگی ما، بلکه زندگی چندین نفر دیگر را نیز سیاه کرد. او با زنان متأهل طرح دوستی میریخت و آنها را تحریک به طلاق گرفتن از همسرانشان میکرد و وعده ازدواج میداد. این ماجرا ادامه داشت تا اینکه زمانی که دختر دومم تنها سه سال داشت، خانواده یکی از همان زنانی که همسرم با او رابطه داشت، برای درگیری به خانه ما آمدند. آنها همسرم را متهم به اغفال خواهرشان میکردند. اینگونه حوادث بارها تکرار شد و کمکم دیگر برای من اهمیتی نداشت؛ گویی زنی بودم که در درون مرده بودم، اما فقط به خاطر فرزندانم، بیمیل و با سختی، به زندگی ادامه میدادم.
عمقِ تباهیِ روابطی بود که همسرم در آن غرق شده بود
وی به یک خاطره تکاندهنده اشاره کرد: به یاد دارم که همسرم به آن زنان وعده ازدواج میداد. حتی یک بار با چشمان خودم دیدم که به زنی پیشنهاد داد از همسرش جدا شود، اما آن زن در پاسخ گفت: “اول باید تو همسرت را طلاق بدهی تا من هم از همسرم جدا شوم!”؛ این عمقِ تباهیِ روابطی بود که همسرم در آن غرق شده بود.
ضربه نهایی و جدایی توافقی
“مریم” در حالی که صدایش میلرزد، از آخرین روزهای زندگی مشترکش گفت: یک بار پس از دعوایی شدید، همسرم در اوج عصبانیت سرم را به دیوار کوبید که منجر به بیهوشی من شد. سه روز در بیمارستان بافق بستری بودم و پزشکان تأکید کردند که به دلیل کمخونی شدید، باید تحت مراقبت ویژه باشم؛ عارضهای که هنوز هم پس از سالها با آن دستوپنجه نرم میکنم.
تنها قربانیانِ این زندگیِ سوخته، دختران ۱۴ و ۷ ساله
وی ادامه داد: یادآوری آن روزها برایم بسیار دردناک است. پس از آن اتفاق، همسرم پیشنهاد طلاق توافقی داد و گفت در ازای ماشین و پرداخت ماهانه دو میلیون تومان، تا از زندگیاش خارج شوم. سرانجام در سال ۱۴۰۱، پس از مشاورههای لازم، توافقی جدا شدیم و هرکدام پی سرنوشت خود رفتیم؛ در حالی که تنها قربانیانِ این زندگیِ سوخته، دختران ۱۴ و ۷ سالهمان بودند.
کارهای طلاقت را انجام بده
“مریم” با چشمانی اشکبار از بازگشتی نافرجام گفت: بعد از طلاق، چون بچهها بیسرپناه شده بودند، دوباره به امید اصلاح شرایط رجوع کردم و صیغهنامهای ششماهه میان ما جاری شد. یک هفته به خانه پدریام رفتم و وقتی به خانه مشترکمان بازگشتم، پیامی در گوشی همسرم دیدم که خطاب به زن دیگری نوشته بود: همسرم برگشته، اما تو کارهای طلاقت را انجام بده تا با هم ازدواج کنیم. وقتی این موضوع را با او در میان گذاشتم، با کمال وقاحت گفت: تو باید بمانی تا آن زن طلاقش را بگیرد و بچههایت آواره نشوند، بعد از آن خودت باید با بچهها از این خانه بروی!
ساختن زندگی نو در پناهِ مادری
وی درباره آغاز مسیر استقلال خود بیان کرد: تصمیم گرفتم به یزد بروم. یک سال نزد برادرم زندگی کردم و پس از یافتن شغلی مناسب، خودم را ارتقا دادم، اما زمانی که متوجه شدم دختر بزرگم از دوری من بهشدت آسیب دیده و از نظر جسمی و روحی در وضعیت وخیمی است، به پیشنهاد برادر کوچکترم به بافق بازگشتم. خانهای اجاره کردم و زندگی جدیدی را با دخترم آغاز نمودم. با وجود تغییر چند باره شغلم، اکنون خدا را شاکرم؛ ثانیهای از آرامش امروزم را با دنیا عوض نمیکنم. من در این سالها با تمام وجودم، هم نقش پدر و هم نقش مادر را برای فرزندانم ایفا کردم.
مجردی، انتخابی آگاهانه برای آرامش
وی در پایان تأکید میکند: تمام جوانیام به دلیل یک انتخاب اشتباه تباه شد. حالا به خاطر دخترانم و همچنین تجربیات تلخی که از سر گذراندهام، هیچ تمایلی به ازدواج ندارم. حضور هیچ مردی را برهمزننده آرامش خود و فرزندانم نمیدانم. حتی اگر فرزندی هم نداشتم، باز هم به دلیل ظلمهایی که در حق من شد، مجردی را بهترین انتخاب میدانستم.
همانند کوه پشت من ایستاده
“مریم” با لبخندی از سرِ رضایت گفت: من از صبح زود تا پاسی از شب مشغول کارم و احساس تنهایی نمیکنم. آخر هفتهها را نیز تنها به فرزندانم اختصاص میدهم و از نظر مالی نیز مستقل هستم. همسر سابقم اکنون با همان زنی که وعده ازدواج داده بود، زندگی میکند. دختر کوچکترم با پدرش زندگی میکند و من آخر هفتهها به دیدارش میروم؛ دختر بزرگم نیز کنار خودم است. او حالا به دختری خودساخته تبدیل شده که همچون یک مشاور امین، مثل کوه پشت من ایستاده و تکیهگاه من است.
حدیثه امیریان

