این روزها که هر کس از راه میرسد و از «افقهای دور» و «برنامههای دهساله» و « توسعه زیرساختها» حرف میزند، یادِ گفتوگویی افتادم میان «مملِ سادهدل روستا» و «آقاتقیِ فهمیدهٔ آبادی». شاید برایتان جالب باشد.
ممل تازه از جلسهای برگشته بود که در آن «بزرگ معدنآباد» از طرحها و برنامههایش گفته بود. هاج و واج رفت سراغ آقاتقی و گفت:
– آقاتقی! شنیدی چه خبره؟ بزرگ معدنآباد از برنامهها و طرحهای دهساله میگفت. انگار که از روی کتاب میخواند!
آقاتقی که داشت چایِ دمکرده قندش را در استکان میچرخاند، آرام گفت:
– خوب است مگر! برنامه که جزو کار مدیران است و نباشد، کمیت مدیر لنگ است. تازه، زیرساخت هم که حرف نداری! این حرفها که عیبی ندارد، ممل جان.
ممل اما دست بردار نبود:
– راست میگویی آقاتقی، اما آنقدر از آرزوهایش گفت که آدم یادِ فیلمهای هالیوودی افتاد! حرف زدنش طوری بود که انگار این برنامه را نوشته و الآن دارد از رویش اجرا میکند. اما راستش… من که بعید میدانم در عمل خبری باشد.
آقاتقی ابرو بالا انداخت:
– چرا؟
ممل نفس عمیقی کشید و گفت:
– چون منِ سادهدل روستا، میبینم که حرفها خوب است، اما تهش معلوم نیست چه میشود. یک چیزهایی میگویند که عوامالناس خوشش بیاید. اما من که دلم شور میزند.
آقاتقی هاج و واج به ممل نگاه کرد. انگار این بار این مملِ سادهدل بود که عمیقتر از همیشه میدید. اما آقاتقی که سرد و گرم روزگار را چشیده بود، نگذاشت ممل کاملاً ناامید شود:
– نگران نباش، ممل جان. بزرگ معدنآباد، مرد کارکشتهای است. سرد و گرم روزگار را چشیده. من که بعید میدانم «بادِ هوا» بگوید. حرف زدنش مثل کسی است که «آن افق دور را میبیند».
ممل با تردید گفت:
– انشاءا… که راست میگویی، آقاتقی.
آقاتقی اما فقط خندید، ته استکان را کنار گذاشت و در حالی که از جایش بلند میشد، نگاهی به افق کرد و گفت:
«باشیم و ببینیم…»

