وقتی مال پرستی انسان را از درون می‌بلعد

پرونده‌های اختلافاتی که مطرح می‌شود، در ظاهر چیزی جز چند برگ کاغذ، چند عدد و چند امضا نیستند؛ اما در پس این کاغذها، گاه تاریک‌ترین زوایای روح انسان آشکار می‌شود.
گاهی با خود می‌اندیشم: چه چیز در وجود انسان می‌میرد که حاضر می‌شود حق دیگری را بخورد؟ چگونه ممکن است کسی شب سر بر بالش بگذارد، در حالی که می‌داند آرامش خانه‌اش بر اضطراب و اشک خانواده‌ای دیگر بنا شده است؟ چگونه می‌توان صدای گریه کودکی را نشنید که پدرش به خاطر ظلمی که بر او رفته، شب‌ها خواب ندارد؟ چگونه می‌توان لبخند زد، در حالی که می‌دانی آنچه به دست آورده‌ای، حاصل فرو ریختن امید انسانی دیگر است؟
چگونه ممکن است انسانی که روزی با قلبی پاک زندگی می‌کرده، به جایی برسد که اشک دیگران برایش بی‌اهمیت شود؟ چه اتفاقی در درون او رخ می‌دهد که آه یک مادر، لرزش دست‌های یک پدر و نگرانی فرزندان خانواده‌ای دیگر، دیگر هیچ اثری بر دلش نمی‌گذارد؟ گاهی احساس می‌کنم بعضی انسان‌ها پیش از آنکه جسمشان پیر شود، روحشان می‌میرد؛ و انسانی که روحش بمیرد، حتی اگر راه برود و سخن بگوید، چیزی جز سایه‌ای متحرک از یک انسان نیست.
روزی انسان‌ها از لقمه حرام می‌ترسیدند. باور داشتند مالی که به ناحق وارد زندگی شود، برکت را می‌برد، دل‌ها را تیره می‌کند و سرانجام دود آن به چشم خود انسان و فرزندانش می‌رود. بزرگ‌ترها می‌گفتند: «از آه مظلوم بترس؛ زیرا میان آن و خدا پرده‌ای نیست.» این سخن را نه از سر تعارف، بلکه از عمق تجربه می‌گفتند.
آن‌ها دیده بودند که چگونه مال حرام، آرام‌آرام شادی را از خانه بیرون می‌برد.
امروز اما، با اندوه می‌بینم که برای بعضی‌ها این هشدارها دیگر رنگ باخته است.
برخی چنان در گرداب حرص فرو رفته‌اند که برای دستیابی به مال بیشتر، نه حرمت خویشاوندی را نگاه می‌دارند، نه حق دوستی را، نه قولی را که داده‌اند و نه وجدانی را که باید نگهبان روحشان باشد. گویی پول، آرام‌آرام بر دلشان پرده‌ای کشیده است؛ پرده‌ای ضخیم و سیاه که دیگر از پشت آن نه چهره حقیقت دیده می‌شود و نه صدای وجدان شنیده.
در پرونده‌ها دیده‌ام برادر علیه برادر ایستاده است. دیده‌ام خویشاوندی برای چند متر زمین، درختانی را که سال‌ها سایه داده بودند از بین برده است؛ درختانی که گویی با هر شاخه‌شان، بخشی از مهر خانوادگی فرو می‌ریخت. دیده‌ام کسانی در اوج خشم و منفعت‌طلبی، اموال یکدیگر را تخریب کرده‌اند و حتی خودرو بستگان خود را در تاریکی شب به آتش کشیده‌اند. شعله‌هایی که پیش از آنکه آهن را بسوزانند، انسانیت را خاکستر کرده‌اند.
در پرونده ای با مردی همراه شدم که بخش عمده از سرمایه خود را به دوستی سپرده بود؛ دوستی که سال‌ها بر سر یک سفره نشسته بودند و نان و نمک یکدیگر را خورده بودند. آن مرد با دستانی لرزان می‌گفت: «به او اعتماد کردم؛ چون فکر می‌کردم دوست، از برادر نزدیک‌تر است.» اما همان دوست، پول را گرفت، همه چیز را انکار کرد و چنان آسوده زندگی‌اش را ادامه داد که گویی هرگز اشک‌های آن مرد را ندیده است.
چند ماه بعد، صاحب مال را دوباره دیدم. پیرتر شده بود. موهایش در مدت کوتاهی سفید شده بود. نگاهش دیگر گرمای سابق را نداشت. با صدایی شکسته تنها یک جمله را زیر لب تکرار می‌کرد: «پولم رفت، اما چیزی که بیشتر از پول سوخت، اعتمادم بود.»
و من در آن لحظه با خود اندیشیدم که بعضی دزدی‌ها فقط پول را نمی‌برند؛ ایمان انسان را به خوبی‌ها می‌دزدند. گاهی کسی آن‌قدر بی‌رحمانه به تو خیانت می‌کند که پس از آن، دیگر به هیچ دست دوستی نمی‌توانی با آرامش اعتماد کنی.
چه ترسناک است وقتی انسان به جایی برسد که دیگر از هیچ چیز نترسد؛ نه از قانون، نه از وجدان، نه از نفرین کسی که حقش پایمال شده و نه از روزی که باید پاسخگوی تمام اعمال خود باشد.
ترسناک‌تر از آن، لحظه‌ای است که انسان آن‌قدر به حرام خو می‌کند که دیگر زشتی عمل خود را نمی‌بیند. مال دیگری را می‌گیرد، لبخند می‌زند، سفر می‌رود، جشن می‌گیرد و خیال می‌کند برنده شده است؛ بی‌آنکه بداند در همان لحظه، آرامش از خانه‌اش رخت برمی‌بندد.
به عنوان وکیل دادگستری، بارها دیده‌ام کسانی که برای به دست آوردن مالی بیشتر، چنان به دروغ و انکار و فریب پناه برده‌اند که گویی همه چیز را فراموش کرده‌اند؛ جز عددی که در ذهنشان می‌چرخد. دوستی‌ها، خویشاوندی‌ها و سال‌ها اعتماد، در برابر وسوسه چند صفر بیشتر رنگ می‌بازد.
بارها دیده‌ام کسانی که با چهره‌ای آرام سوگند می‌خورند، در حالی که حقیقت را بهتر از هر کس می‌دانند. دیده‌ام افرادی که آن‌چنان بر ادعای ناحق خود پافشاری می‌کنند که گویی می‌خواهند پیش از دیگران، خودشان را نیز فریب دهند. اما انسان می‌تواند دیگران را برای مدتی گمراه کند، ولی هرگز نمی‌تواند از حقیقتی که در درونش زندگی می‌کند بگریزد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا