خانه‌ای که نور گوشی همراه ، چراغ زندگی‌اش را خاموش کرد روایتی واقعی از یک زندگی

روایتی واقعی از یک زندگی
بعضی پرونده‌ها بعد از بسته‌شدن هم از ذهن آدم بیرون نمی‌روند.
نه به‌خاطر قتل، نه به‌خاطر خیانت، نه به‌خاطر خشونت؛ بلکه به‌خاطر متهم تازه‌ای که آرام و بی‌صدا وارد زندگی مردم شده و روح آدم‌ها را می‌بلعد.
پرونده‌ای که هنوز گاهی نیمه‌شب به یادش می‌افتم، مربوط به زن و شوهری بود که هیچ‌کدام آدم بدی نبودند. اما هر دو گرفتار چیزی شده بودند که خودشان آن را «سرگرمی» می‌نامیدند.
وقتی با آنها روبه‌رو شدم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد سکوتشان بود. کنار هم نشسته بودند اما حتی یک‌بار به چهره هم نگاه نکردند. زن در گوشی‌اش غرق بود و مرد هم بی‌وقفه صفحه تلفنش را بالا و پایین می‌کرد.
آن روز حس عجیبی داشتم؛ انگار دو آدم زنده روبه‌رویم نبودند، بلکه دو روح خسته بودند که در نور سرد تلفن‌هایشان دفن شده‌اند.
زن آرام گفت:
«ما دیگر حرف نمی‌زنیم.»
مرد بدون آنکه سرش را بلند کند، پاسخ داد:
«حرفی نمانده است.»
زندگی‌شان از چند سال قبل آرام‌آرام تغییر کرده بود. شب‌ها هر دو بعد از شام، هرکدام گوشه‌ای از خانه می‌نشستند؛ یکی در اینستاگرام، دیگری در بازی آنلاین. بعد نوبت فیلم‌های کوتاه، چت‌های بی‌پایان و پرسه‌زدن شبانه در فضای مجازی رسید.

کم‌کم خواب‌هایشان به‌هم ریخت. تا سه و چهار صبح بیدار می‌ماندند. صبح‌ها عصبی و بی‌حوصله بودند و کوچک‌ترین مسئله‌ای تبدیل به دعوا می‌شد. روانشناسان می‌گویند اعتیاد به اینترنت و فضای مجازی باعث اضطراب، تحریک‌پذیری، اختلال خواب و احساس تنهایی می‌شود؛ و من همه اینها را در چهره آن زن و مرد می‌دیدم.
اما ترسناک‌ترین بخش ماجرا چیز دیگری بود؛ آنها دیگر از تنهایی نمی‌ترسیدند.
دو انسان در یک خانه زندگی می‌کردند که هرکدام در دنیایی مجازی دفن شده بودند. دیگر نه صدای خنده‌ای در خانه بود، نه گفت‌وگویی و نه حتی سکوتی عاشقانه.
زن تعریف می‌کرد:
«بعضی شب‌ها از خواب بیدار می‌شدم، می‌دیدم شوهرم کنارم نیست. می‌رفتم پذیرایی؛ در تاریکی روی مبل نشسته بود و فقط نور گوشی صورتش را روشن کرده بود… انگار کسی در قبر نور انداخته باشد.»
مرد هم بعدها گفت: «گاهی می‌دیدم همسرم کنارم خوابیده اما تا صبح بیدار است و بی‌وقفه صفحه گوشی را بالا می‌کشد. حتی وقتی چشم‌هایش از خستگی قرمز شده بود، باز هم نمی‌توانست رهایش کند.»
اعتیاد همیشه با مواد مخدر شروع نمی‌شود.

گاهی با یک پیام آغاز می‌شود…
یک ویدئو…
یک خنده کوتاه…
و بعد، مغز آرام‌آرام به آن نور و هیجان وابسته می‌شود؛ تا جایی که زندگی واقعی دیگر کسل‌کننده به‌نظر می‌رسد.
آن زن و شوهر دیگر تحمل نگاه‌کردن به هم را نداشتند. سکوت میانشان مثل دیواری سیمانی ضخیم شده بود. حتی وقتی کنار هم غذا می‌خوردند، انگشت‌هایشان روی صفحه گوشی حرکت می‌کرد.

زن یک جمله گفت که هنوز در ذهنم مانده است:
“ما قبل از طلاق، سال‌ها مرده بودیم”
روزی که برای طلاق توافقی به دادگاه رفته بودند، احساس کردم تمام پل‌های پشت سرشان را خراب کرده‌اند. قاضی تلاش می‌کرد شاید جرقه‌ای از امید باقی مانده باشد، اما آنها دیگر شبیه دو انسان عاشق نبودند؛مثل دو غریبه بودند که شب‌ها فقط نور سرد گوشی‌هایشان، صورت یکدیگر را روشن می‌کرد.

امروز ترسناک‌ترین اعتیاد، همین اعتیاد به فضای مجازی است؛ اعتیادی که شیک و مدرن وارد خانه‌ها می‌شود، روی مبل می‌نشیند، سر سفره غذا حاضر می‌شود، کنار تختخواب می‌خوابد و آرام‌آرام عشق، توجه، گفتگو و انسانیت را می‌بلعد.

گاهی فکر می‌کنم خطرناک‌ترین صدای این روزهای جهان، صدای انفجار یا گلوله نیست؛ صدای کوتاه اعلان گوشی همراه است که آدم‌ها را از کنار هم می‌دزدد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا