پدری که خود را به آتش سپرد روایتی واقعی از پرونده وکالتی

پاسی از شب گذشته بود. دی‌ماه بود مثل همیشه سرد ، ناگهان تلفن همراهم زنگ خورد. صدایی از آن سوی خط آمد ، صدایی ، شبیه فریاد کسی که از تهِ چاهی بی‌انتها کمک می‌خواهد.
گفت:«روی پله‌های دفتر وکالت‌تان نشسته‌ام… خواهش می‌کنم فقط چند دقیقه مرا ببینید. شاید فردا دیر باشد »
گفتم: «دفتر بسته است، انشاله فردا _»
جمله‌ام را برید؛ صدایش می‌لرزید، نفسش بالا نمی‌آمد: «از شهری دیگر آمده‌ام… اگر امشب نبینیدم، شاید فردا دیگر زنده نباشم.»
سکوت کوتاه اما سنگینی بین ما افتاد. سپس آن ندای همیشگی، همان نجواگر درونی ، آرام گفت:
«برو… این فقط یک پرونده نیست. به نظر میرسد این مرد از جایی تاریک و پررنج برگشته. او در لبه‌ی پرتگاه ایستاده.»
سوییچ را برداشتم و راه افتادم.
وقتی به دفتر رسیدم، نور کمرنگ چراغ‌خیابان‌ها سایه‌ها را کش‌دار کرده بود. کنار دیوار مرد تنومند ، اما شکسته ، مثل مجسمه‌ای ترک‌خورده که از شدت ضربه ، دیگر روی پاهایش بند نمی‌شود به دیوار تکیه داده بود.
نزدیک‌تر که رفتم، دیدم پای راستش آسیب جدی دیده است ،سرش را بالا آورد. در تاریکی، تنها چیزی که می‌درخشید، دو چشم فرو رفته در گودی عمیق بود؛ چشمانی که انگار سال‌هاست نخوابیده‌اند.
با کمک من داخل دفتر آمد. هر قدمش بر سرامیک‌های سرد دفتر، صدایی می‌داد و این صدا فریاد خفه‌شده‌ی مردی بود که نمی‌خواهد از پا بیفتد.
نشست. دستان بزرگش می‌لرزید. بریده‌ بریده گفت:«دیروز تصادف کردم… حواسم پرت بود. ذهنم هزار جا می‌رفت. این اتهام… مثل خوره روحم را می‌خورد. بدنم قوی است… اما این دردِ تهمت… این یکی استخوان‌هایم را پودر کرده.»
مکثی کرد، سپس ادامه داد:
« پرونده ام در شهر دیگری از استان یزد است و زادگاه من شهر دیگری آن دور دستها ، که مردمش با یکدیگر گرم و صمیمی‌اند ، فرهنگ باز ما برای این شهری که به آن مهاجرت کرده ایم ، بیگانه است و تفاوتهای زیادی دارد»
نفسش در سینه‌اش حبس شد. انگار باید از کوهی بالا می‌رفت تا بتواند کلمات بعدی را از میان گلوی بسته بیرون بکشد:
«دخترم… پاره‌ی تنم… دوازده‌ساله است. کودک است. خیال‌پرداز است. از جن و موجودات فضایی و قصه‌های مجازی برای خودش جهانی ساخته. روزی گوشی‌اش را گرفتم؛ ناراحت شد. گریه کرد. روزی در مدرسه از ترس‌هایش گفت… اما آن‌ها»
مکث کرد. مشت‌هایش را آن‌قدر فشرد که بند انگشت‌هایش سفید شد.
«اما مدیر مدرسه و مشاوران… آن‌ها به‌جای دیدنِ تخیلِ یک کودک، هیولایی ساختند از حرف‌های او. هر چیز را به بدترین شکل ممکن تفسیر کردند. فرهنگ باز ما را با خط‌کش فرهنگ خودشان اندازه گرفتند. گفتند آزار جنسی. گفتند سوءنیت. گفتند چیزی که حتی تصورش هم برایم کفر است.»
اشک بی‌صدا از گوشه‌ی چشمش لغزید. ادامه داد:«گزارش‌ها… گزارش‌هایی که نوشتند، طناب دار شد. هر نگاهِ پدرانه‌ام شد جرم. هر نوازش ساده‌ای شد دلیل. هر نشستن کنار دخترم شد سند. گفتند دخالت بهزیستی لازم است. گفتند باید از او فاصله بگیرم. و من … فقط نگاه کردم.» گفت و گفت و گفت … ان شب وکالتش را پذیرفتم … به آن شهر رفتم پرونده مسیر خود را مدتها بود که طی کرده بود ، جلسه دادگاه تشکیل و محاکمه صورت گرفت .
پتک عدالت بدون هیچگونه رافتی فرود آمد، پنج سال حبس ،بعد از جلسه، مرد در سکوتی تلخ بیرون رفت. می‌گفت دخترش را از جانش بیشتر دوست دارد. می‌گفت هیچ چیز در این زندگی برایش مهم‌تر از لبخند او نیست. اما چند روز مانده بود به اجرای حکم… و آن شب، وقتی تاریکی بر شهر چیره شد، دیگر تاب نیاورد و تصمیم قطعی خود را گرفت .
یک مرد قوی، وقتی جهان همه درها را به رویش ببندد، ناگهان به ضعیف‌ترین موجود زمین تبدیل می‌شود.
برای اثبات ادعایش که بی گناهست، شعله‌های آتش را انتخاب کرد.
تنش را به آتش سپرد؛شاید می‌خواست نورِ برخاسته از سوختن بدنش، راهی شود تا دختر کوچکش بفهمد:
«پدرت هرگز قصد آزار تو را نداشت.» و شاید می‌خواست ، صدای سوختن خود را به عنوان سند آخر در پرونده بر جای بگذارد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا