گفتگو هفته نامه افق کویر با خانواده شهیده ” حاجیه فاطمه عسکری” معلم مدرسه شجره طیبه میناب: شهادت تنها تاجی بود که بر سرش گذاشته شد

به گزارش پایگاه خبری افق بافق؛ نهم اسفندماه سال گذشته، درست یک زنگ مانده به پایان ساعت درسی، مدرسه ابتدایی “شجره طیبه میناب” هدف حمله موشکی قرار گرفت؛ حمله‌ای که به شهادت جمعی از دانش‌آموزان، معلمان و کارکنان مدرسه انجامید. حوالی ساعت ۱۱ پیش از ظهر از خانواده‌ها خواسته شده بود برای بردن فرزندانشان به مدرسه مراجعه کنند، اما پیش از آنکه بسیاری از آنان به مدرسه برسند، موشک‌ها فرود آمد و ساختمان مدرسه فرو ریخت. در این حادثه، برخی والدین نیز هنگام تلاش برای نجات فرزندان خود به شهادت رسیدند یا مجروح شدند. به مناسبت دوازدهم اردیبهشت، روز معلم، خبرنگار افق بافق گفت‌وگویی با داییِ معلم شهیده «حاجیه فاطمه عسکری» معاون پرورشی و معلم قرآن مدرسه شجره طیبه میناب انجام داده است. آنچه می‌خوانید، روایت او از زندگی، شخصیت و آرزوهای این معلم شهید است.

شهادت هم روزی من می‌شود

دایی شهیده در ابتدا به خبرنگار افق کویر گفت:حاجیه فاطمه عسکری خواستگارهای زیادی داشت، اما هیچ‌کدام را نمی‌پذیرفت. آن زمان دلیلش را نمی‌دانستیم، اما بعدها فهمیدیم با خدای خودش عهد بسته بود. مادرش همیشه می‌پرسید: فاطمه جان، چرا خواستگارها را رد می‌کنی؟ و او می‌گفت: مادر، تا زمانی که زنده‌ام باید خدمتت کنم؛ اگر خدا بخواهد، شهادت هم روزی من می‌شود.
وی ادامه می‌دهد: فاطمه پدر نداشت و یتیم بزرگ شد. بخش زیادی از مسئولیت‌های خانه و رسیدگی به مادرش برعهده خودش بود.

شهادت تنها تاجی بود که بر سرش گذاشته شد

به گفته داییِ شهیده، “حاجیه فاطمه” در سفر حج نیز عهدی با خدای خود بسته بود: “فاطمه” حج رفته بود و همان‌جا با خدای خودش عهد کرده بود که شهادت نصیبش شود. به‌نظرم، او پیش از شهادتش هم شهید بود؛ شهادت تنها تاجی بود که بر سرش گذاشته شد.

هرچه خدا بخواهد، همان می‌شود

وی درباره روز حادثه با صدایی بغض‌آلود گفت: وقتی با سه موشک به مدرسه شجره طیبه میناب حمله شد، خواهرم با گریه تماس گرفت و گفت” فاطمه” جواب نمی‌دهد. سعی کردم آرامش کنم، اما خودم دلشوره عجیبی داشتم. با تلفن فاطمه تماس گرفتم؛ بوق می‌خورد، اما پاسخی نمی‌آمد. همان لحظه یاد حرف‌های او افتادم؛ همان آرزوی همیشگی شهادت. به خواهرم گفتم هرچه خدا بخواهد، همان می‌شود.
دایی شهیده در توصیف شخصیت او گفت: فاطمه در مدرسه با همه مثل یک خواهر رفتار می‌کرد؛ خوش‌اخلاق، مهربان و محبوب بود. خادم‌الرضا بود و دل‌بستگی خاصی به کارهای فرهنگی داشت. اوقات فراغتش را به گلدوزی، دوخت لباس‌های بندری یا بافتن شال و روسری می‌گذراند.

خدا را چه دیدی، شاید شهادت قسمت من هم شد

وی ادامه می‌دهد: همیشه می‌گفت می‌خواهم ختم قرآنم را کامل کنم و بعد شهید شوم. یک‌بار یکی از خواهرزاده‌ها به شوخی به او گفت: میناب که جنگ نمی‌شود، چطور می‌خواهی شهید شوی؟ فاطمه خندید و گفت: خدا را چه دیدی، شاید قسمت من هم شد؛ و همان‌طور که می‌خواست، شد.

بسیجی بودن مهم نیست، بسیجی ماندن مهم است

از خاطرات خانوادگی‌اش گفت: هر وقت به خانه خواهرم می‌رفتم، چون فشار خون دارم، زود دستگاه فشار را می‌آورد و می‌گفت: دایی جان، مراقب خودت باش. با اینکه از من کوچکتر بود، همیشه به من تذکر می‌داد. می‌گفت بسیجی بودن مهم نیست، بسیجی ماندن مهم است؛ خط مقدم امروز خیابان است و باید مراقب باشیم آسیبی به انقلاب نرسد.

می‌ترسم این غم، او را از پا بیندازد

وی در پایان با بغض بیان کرد: خوشحالم که فاطمه به آرزویش رسید، اما نگران خواهرم هستم. هنوز هم روبروی درب خانه می‌نشیند و منتظر دخترش است. دلتنگی امان خواهرم را بریده و می‌ترسم این غم، او را از پا بیندازد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا