“روایتی واقعی از پرونده وکالتی”
نوشتن از سرنوشت مردی که در میان پنجههای بیرحم بیماری و نگرانی برای آیندهی همسر و فرزندانش گرفتار شده بود، در حقیقت روایت پروندهای اندوهبار است؛ داستان رانندهای که سالهایی پیش در میان طوفان سختیهای زندگی، ناگهان خود را در برابر دو سرنوشت تلخ دید: از یک سو مرگی تدریجی در چنگال سرطان، و از سوی دیگر راهی که اگر در آن قدم میگذاشت، میتوانست او را به پای چوبهی دار بکشاند.
او رانندهای ساده و زحمتکش بود که سالها پشت فرمان کامیون دیگران نشسته و با رنج فراوان چراغ خانهای محقر را برای همسر و دو فرزندش روشن نگه داشته بود. زندگیاش میان جادههای طولانی، شبهای بیخوابی و تلاش برای به دست آوردن نان حلال میگذشت.
اما زمانی که بیماری سرطان آرامآرام بر جسمش چیره شد و امید چندانی برای درمان باقی نماند، نگرانی برای آیندهی خانواده به بزرگترین دغدغهی زندگی او تبدیل شد؛ اندیشهای که از درد بیماری نیز سنگینتر بود.
او میدانست شمع عمرش رو به خاموشی است، اما آنچه بیش از مرگ او را میآزرد، تصور روزی بود که همسر و فرزندانش بدون او در این دنیا بمانند.
همین اضطراب، ذهن خستهاش را به تصمیمی خطرناک رساند؛ تصمیمی که بیشتر شبیه قماری هولناک با سرنوشت بود.
او پذیرفت محمولهای از مواد مخدر را با کامیون حمل کند، با این تصور که شاید پیش از رفتنش بتواند اندکی آسودگی برای خانوادهاش فراهم کند.
بار کامیون در ظاهر چیزی نبود جز حجم زیادی نان خشک ضایعاتی؛ باری عادی که نشانی از خطر نداشت. اما زیر آن پوشش ساده، محمولهای سنگین پنهان شده بود: یک تن و پانصد و پنجاه کیلوگرم تریاک.
او با بدنی بیمار و قلبی لرزان از کرمان به سمت تهران حرکت کرد؛ سفری که در ذهنش شاید آخرین تلاش برای تأمین آیندهی خانواده بود.
کامیون در جادهای خلوت حوالی معدن «کوشک» پیش میرفت که مأموران دایرهی مبارزه با مواد مخدر شهرستان بافق آن را متوقف کردند. با کنار زدن کیسههای نان خشک، محمولهی تریاک آشکار شد.
مرد لحظهای به صحنه خیره ماند؛ نه اعتراضی کرد و نه مقاومتی. تنها لبخندی کوتاه و تلخ بر لبانش نشست، لبخندی که گویی پایان همهی امیدهایی بود که در ذهنش ساخته بود.
در زندان، وقتی به عنوان وکیل با او روبهرو شدم، مردی را دیدم که بیش از آنکه از مرگ بترسد، دلنگران آیندهی فرزندانش بود.
با صدایی آرام گفت: «آقای وکیل… من پیش از این حکم هم محکوم به مرگ بودم. سرطان داشت آرامآرام مرا از پا درمیآورد. فقط یک فکر رهایم نمیکرد؛ اینکه بعد از من، زن و بچههایم چه میشوند؟»
لحظهای سکوت کرد و ادامه داد: «من فقط میخواستم قبل از رفتن، یک سقف محقر برایشان بسازم… نه زندگی بزرگ، نه پول زیاد… فقط میخواستم وقتی از دنیا رفتم، بچههایم شبها گرسنه سرشان را زمین نگذارند.»
سپس آرام افزود: «میدانم اشتباه کردم… راه بدی را انتخاب کردم. اما برای خودم چیزی نمیخواستم؛ فقط میخواستم بعد از مرگم خانوادهام کمتر سختی بکشند. حالا هم از اعدام نمیترسم… سرطان زودتر از اینها حکم مرا داده بود.»
روزهای محاکمه گذشت و سرانجام سرنوشت او رقم خورد.
در سپیدهدمی سرد، پیش از آنکه بیماری فرصت پایان دادن به زندگیاش را پیدا کند، طناب دار نقطهی پایان زندگی مردی شد که سالها جادههای ایران را پیموده بود.
اما مرگ او پایان ماجرا نبود.
او رفت و خانوادهاش ماندند؛ همسری که باید بار خاطرهها و اندوه سالهای زندگی مشترک را به تنهایی به دوش بکشد. سفرهای که روزگاری با تلاشهای یک رانندهی زحمتکش گرم میشد، اکنون سردتر از همیشه گسترده میشود.
پیوند تنگنای زندگی و لغزش به سوی بزهکاری
این پرونده نشان میدهد چگونه فشارهای شدید زندگی و نگرانی برای آیندهی خانواده میتواند انسانهای عادی را به آستانهی تصمیمهای خطرناک بکشاند. هنگامی که فرد خود را در بنبست میبیند، ممکن است راههایی را انتخاب کند که در ظاهر راه نجات به نظر میرسند.
از طرفی تجربههای تلخ از این دست یادآور میشوند که مسیرهای غیرقانونی هرگز راه حل مشکلات نیستند؛ راههایی که نهتنها گرهی از زندگی باز نمیکنند، بلکه آیندهی فرد و خانوادهاش را با پیامدهایی سنگین و جبرانناپذیر روبهرو میسازند.
حسام الدین نعیمی بافقی
وکیل پایه یک دادگستری و مشاور حقوقی

