“روایت یک شهادت کذب” “داستان واقعی از یک پرونده وکالتی”

گاهی تاریک‌ترین صحنه یک پرونده، محل وقوع جرم نیست؛ بلکه جایگاهی است که شاهد، دست بر وجدان خود می‌گذارد و تصمیم می‌گیرد حقیقت را بگوید یا آن را برای همیشه دفن کند.
در آن شب تاریک، همه‌چیز با یک درگیری و نزاع آغاز شد؛ درگیری که در چند دقیقه پایان یافت، اما آثار آن تا مدت‌ها بر زندگی چند انسان سایه انداخت.
جوانی که در آن حادثه مجروح شده بود، با آمبولانس به بیمارستان منتقل شد. ساعت انتقال، پذیرش، درمان و مدت بستری او، همگی در اسناد رسمی بیمارستان ثبت شد؛ اسنادی که نه دوستی می‌شناختند، نه دشمنی، نه کینه و نه منفعت. تنها زبانشان، زبان حقیقت بود.
اما چند ماه بعد، در دادگاه، حقیقت دیگری روایت و دنبال شد…
دو نفر در”جایگاه شهادت” ایستادند. با آرامش سخن گفتند، با اطمینان سوگند یاد کردند و روایتی را بیان کردند که با واقعیت فاصله‌ای عمیق داشت. همان چند جمله کافی بود تا مسیر پرونده تغییر کند.

رأی صادر شد

جوانی که خود را قربانی آن حادثه می‌دانست و در مقام شاکی به دادگاه آمده بود، ناگهان در جایگاه متهم قرار گرفت و بر پایه همان شهادت‌ها، حکم محکومیت او صادر شد.
شاید هیچ‌کس، جز خودش، نمی‌دانست که آن حکم چه شب‌های تلخی برای او و خانواده‌اش رقم زد. شب‌هایی که خواب از چشمانش گریخته بود و بار سنگین یک محکومیت ، لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد. برای او و بسیاری دیگر ، پرونده پایان یافته بود و حکم میبایست اجراء میشد.
“اما برای من، که وکیل او بودم، ماجرا تازه آغاز شده بود.”
وقتی مدارک را بار دیگر کنار هم گذاشتم، یک پرسش ذهنم را رها نمی‌کرد؛ چگونه ممکن است انسانی که طبق اسناد رسمی بیمارستان، در نیمه‌های همان شب تحت درمان و بستری بوده، هم‌زمان در مکانی دیگر حضور یافته و مرتکب رفتار ادعایی و مجرمانه شده باشد؟
به موکل گفته شد:«اگر به بی‌گناهی خود ایمان داری، از پیگیری حقیقت دست نکش. اگر شهادتی برخلاف واقع داده شده باشد، قانون راه مقابله با آن را پیش‌بینی کرده است. شکایت از جرم شهادت کذب علیه آن دونفر ، حق توست.»
او که دیگر خسته و درمانده شده بود، با آخرین روزنه امید، این راه را پذیرفت.
پرونده‌ای تازه تشکیل شد؛ اما این بار موضوع، دیگر یک نزاع خیابانی نبود؛ موضوع، دفاع از حقیقت و صیانت از عدالت بود.

تحقیقات آغاز شد

جلسه‌های دادگاه، یکی پس از دیگری برگزار می‌شد و هر بار این سؤال در ذهنم پررنگ‌تر می‌شد:
“آیا حقیقت می‌تواند از زیر آوار چند جمله دروغ، دوباره سر برآورد؟”
سرانجام، روزی فرا رسید که کمتر کسی انتظارش را داشت.
دو شاهد، همان کسانی که روزی با قاطعیت علیه آن جوان شهادت داده بودند، این بار در برابر مقام قضایی، به نادرست بودن اظهارات خود اقرار کردند” و اعلام داشتند که شهادت‌هایشان خلاف واقع بوده و تحت تأثیر و تحریک شخص دیگری بیان شده است.”در آن لحظه، دیگر سخن از اختلاف میان چند نفر نبود.

موضوع، خیانت به عدالت بود

شهادت دروغ، تنها یک انسان را محکوم نمی‌کند؛ بلکه اعتماد مردم به عدالت را زخمی می‌کند. هرگاه شاهدی حقیقت را فدای منفعت، تعصب یا کینه کند، نخستین قربانی، خودِ عدالت خواهد بود.
دادگاه پس از رسیدگی، وقوع جرم شهادت کذب را احراز کرد و برای شهود و شخصی که در این اقدام نقش داشت، حکم محکومیت صادر نمود.
آن روز، اگرچه حقیقت آشکار شد، اما پرسشی همچنان بی‌پاسخ ماند:
چه کسی روزهای از دست‌رفته، اضطراب خانواده، لطمه به آبرو، آسیب شغلی و شب‌های تلخ انسانی را جبران خواهد کرد که قربانی چند جمله خلاف واقع شده است؟
این پرونده، تنها یک پرونده نبود؛ هشداری بود برای همه کسانی که روزی در جایگاه شهادت خواهند ایستاد.
شهادت، فقط ادای چند جمله نیست.
شهادت، امضای سرنوشت یک انسان است.
ممکن است یک شاهد، در کمتر از پنج دقیقه سخن بگوید؛ اما همان پنج دقیقه، سال‌ها زندگی انسانی را دگرگون کند.

اگر حقیقت را بگوید، عدالت زنده می‌ماند؛

و اگر دروغ بگوید، زخمی که بر روح و زندگی یک انسان می‌نشاند، شاید هرگز به‌طور کامل التیام نیابد.
امروز که این سطور نوشته می‌شود، پیام این پرونده تنها یک جمله است:
پیش از آنکه در جایگاه شهادت بایستید، به یاد داشته باشید که شاید سرنوشت یک انسان، به اندازه یک جمله، در دستان شما باشد.
زیرا رأی دادگاه روزی پایان می‌یابد، پرونده‌ها بسته می‌شوند و نام‌ها به فراموشی سپرده می‌شوند؛ اما زخمی که یک شهادت دروغ بر روح انسان می‌گذارد، گاه تا پایان عمر باقی می‌ماند.

حسام الدین نعیمی بافقی وکیل پایه یک دادگستری
حسام الدین نعیمی بافقی
وکیل پایه یک دادگستری و مشاور حقوقی

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا