نبود بودجه و اعتبار؛ بهانه است

ممل، مرد ساده‌دل آبادی، با تعجب گفت: «جوانان آبادی را چه شده که خیابان را تبدیل به میدان مسابقه کرده‌اند؟»
آقاتقی، مرد دانای آبادی، پاسخ داد: «لابد فکر می‌کنند خیابان هم نوعی پیست مسابقه است!»
ممل گفت: «چند سالی می‌شود که کدخدا وعده داده میدان مسابقه‌ای بسازد تا جوانان عاشق سرعت، سوار بر ارابه‌های آهنین خود در آنجا تاخت‌وتاز کنند و هیجانشان را خالی کنند؛ اما هنوز خبری نشده است.»
آقاتقی لبخندی زد و گفت: «کدخدا که وعده کم نمی‌دهد! هر وقت هم از او بپرسی، می‌گوید بودجه نیست، اعتبار نیست و دستمان خالی است.»
ممل آهی کشید و گفت: «آخر تا کی و تا چه اندازه باید جوانان آبادی آسیب ببینند تا کدخدا به این نتیجه برسد که داشتن میدان مسابقه یک نیاز ضروری است، نه یک کار تجملی؟»
آقاتقی سری تکان داد و گفت: «پسرجان! مشکل از پول و اعتبار نیست.»
ممل با تعجب پرسید: «پس مشکل چیست؟»
آقاتقی خندید و گفت: «مشکل این است که هنوز کدخدا نخواسته کاری انجام شود. وگرنه در این آبادی هر وقت اراده‌ای برای کاری بوده، بودجه و اعتبارش هم مثل معجزه از راه رسیده است!»
ممل لحظه‌ای سکوت کرد و گفت: «پس معلوم می‌شود نبود بودجه و اعتبار، بهانه است؛ وگرنه اگر اراده‌ای باشد، راهش هم پیدا می‌شود.»
آقاتقی گفت: «دقیقاً! در آبادی ما بعضی کارها قربانی کمبود پول نمی‌شوند؛ قربانی کمبود خواستن می شوند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا