مواجب معطل مانده

«مَمَل» که حسابی کلافه بود، گفت: «آقاتقی! این دیگر چه وضعی است که در آبادی «معدن‌آباد» راه افتاده؟ هر طرف می‌روی، یکی می‌گوید: از معدن‌آباد طلب دارم؛ امروز و فردا می‌کنند! از بقال و نانوا گرفته تا پیمانکار و شرکت‌های ریز و درشت، همه چشمشان به جیب معدن‌آباد است. انگار نبض اقتصاد آبادی را هم همان‌جا گذاشته‌اند!»
آقاتقی، پیرِ دنیا‌دیده آبادی، دستی به ریشش کشید و گفت: «پسرجان! اسمش را گذاشته‌اند اقتصاد تک‌محصولی. یعنی همه امید و نانشان را به یک جا گره می‌زنند. روزی که آن یک جا عطسه کند، همه آبادی سرما می‌خورد! اگر هم گرفتار شود، همه باید کاسه «چه کنم، چه کنم» دست بگیرند. معدن‌آباد این همه ظرفیت و تولیدات جانبی دارد؛ اما تا وقتی همه تخم‌مرغ‌ها را در یک سبد بگذارد، همین آش است و همین کاسه.»
ممل آهی کشید و گفت: «حرف شما درست؛ اما شکم ما با اقتصاد تک‌محصولی سیر نمی‌شود! نزدیک سه ماه است حقوق نگرفته‌ام. هر بار از صاحبکارم سراغ مواجبم را می‌گیرم، می‌گوید: «تا معدن‌آباد پول ندهد، من هم دستم به جایی بند نیست.»»
آقاتقی لبخند تلخی زد و گفت: «پس معلوم است در این آبادی، معدن‌آباد فقط معدن سنگ و خاک نیست؛ معدنِ بهانه هم هست! هر کس پول کم بیاورد، یک جمله آماده دارد: «هنوز معدن‌آباد پرداخت نکرده!»»
ممل گفت: «یعنی اگر فردا باران هم نبارد، تقصیر معدن‌آباد است؟»
آقاتقی خندید و گفت: «نه پسرجان! اما اگر همین‌طور پیش برود، بعید نیست یک روز بشنویم خورشید هم دیر طلوع کرده، چون طلبش از معدن‌آباد وصول نشده است!»
حکایت ما
وقتی اقتصاد یک آبادی به یک جیب بند باشد، با خالی شدن آن جیب، جیب همه خالی می‌شود؛ و تنها چیزی که همیشه سرِ می رسد، وعده های « امروز و فردا » است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا