ممل و حکایت های بلدیه !

ممل، سادهدل آبادی، سوار بر خرش شده بود و هیهیکنان از کوچه میگذشت. ناگهان خر ایستاد و دیگر قدم از قدم برنداشت. ممل هرچه «هَچ و هُون» کرد و افسار کشید، فایدهای نداشت؛ خر تکان نمیخورد که نمیخورد!
در همین گیرودار، ماشینی از راه رسید. راننده که ظاهراً عجله داشت، پایش را روی گاز گذاشت و خواست از کنار ممل رد شود، اما ناگهان صدای موتور بلند شد و چرخها در چالهای عمیق گیر کردند. ماشین نه جلو میرفت و نه عقب!
ممل که خوب نگاه کرد، دید راننده کسی نیست جز مشهدی علی.
با خونسردی رو به او کرد و گفت:
ـ مشهدی! تو که میگفتی خر من عقل نداره! حالا ببین خر من از ماشین تو عاقلتره؛ اون از این چاله رد نمیشه، تو با این همه دبدبه و کبکبه اومدی و گیر افتادی!
مشهدی علی که از عصبانیت سرخ شده بود، گفت:
ـ ممل! ماشین من که شعور نداره! من هرچی گاز میدم، چرخهاش توی چاله هرز میچرخه!
ممل دستی به ریشش کشید، نگاهی به چاله انداخت و ناگهان انگار چیزی کشف کرده باشد، گفت:
ـ حالا فهمیدم حکایت از چه قراره! خر من شعور داره و میفهمه کجا نباید بره؛ ماشین تو شعور نداره، اما راننده داره! پس این چاله رو کی کنده؟!
مشهدی علی آهی کشید و گفت:
ـ بلدیه اومده طرح اجرا کنه؛ کوچه رو کنده، راه رو بسته، چاله درست کرده، اما انگار یادش رفته کار رو تموم کنه!
ممل نگاهی به کوچه خاکی، چالههای پرآب و مردمی انداخت که برای عبور از معبر گرفتار شده بودند. بعد رو به مشهدی کرد و با همان سادگی همیشگی گفت:
ـ مشهدی! حالا فهمیدم مشکل از خر و ماشین نیست؛ مشکل از اون بلدیهایه که طرح رو شروع میکنه، اما یادش میره مردم هم توی همین کوچه زندگی میکنن!
بعد هم افسار خرش را کشید و زیر لب گفت:
ـ خدا پدر این خر رو بیامرزه؛ دستکم وقتی راه رو خراب میبینه، میایسته! بعضیها راه رو خراب میکنن و باز هم گاز میدن!
حکایت همچنان باقی است؛ مردم نه وعده افتتاح میخواهند و نه چالههای تازه، فقط میخواهند طرحی که آغاز میشود، بهموقع تمام شود و زندگیشان قربانی بینظمی و تأخیر نشود




