اجتماعی

۴۰۰ کیلو کراک و ۲۰۰ کیلو هروئین؛ از حکم اعدام تا رؤیایی که فروخته شد "روایت واقعی از یک پرونده وکالتی"

سمیرا میرعلمیزمان مطالعه: ۶ دقیقهبافق

تجارتِ امید در سایه‌ی پرونده‌های قضایی، کسب‌ و‌ کاری است که قربانیانش خانواده‌هایِ مضطرب و مستأصل‌اند. روایتِ پیشِ رو، شرحِ تقابلِ یک وکیل با شیادی است که با وعده‌های دروغینِ “تخفیف مجازات”، خانواده‌ای را به پرداخت مبلغی ۳۰۰ برابر حق‌الوکاله واداشت؛ داستانی که نشان می‌دهد چگونه ترس می‌تواند منطق را در هم بشکند و “توهمِ نجات” را جایگزین “مسیر قانونی” کند.

۴۰۰ کیلو کراک و ۲۰۰ کیلو هروئین؛ از حکم اعدام تا رؤیایی که فروخته شد "روایت واقعی از یک پرونده وکالتی"

گاهی یک خانواده برای شنیدن یک جمله، حاضر است تمام دارایی خود را بدهد: «نگران نباشید؛ من می‌توانم نجاتش بدهم.» اما اگر پشت این جمله هیچ راه قانونی و واقعی وجود نداشته باشد، آنچه فروخته می‌شود امید نیست؛ رؤیاست. رؤیایی که بهایش را آدم‌های گرفتار می‌پردازند.

سال‌ها پیش، مردی به دفترم آمد. گفت از طرف خانواده فردی آمده که در زندان است و حکم اعدام برایش صادر شده. رأی مورد اعتراض قرار گرفته و پرونده در دیوان عالی کشور در حال رسیدگی است. پرونده را روی میز گذاشت و گفت: «می‌شود برایش کاری کرد؟»

رأی دادگاه انقلاب را باز کردم و شروع به خواندن کردم. متهم راننده یک خودروی سنگین بود و مقدار زیادی مواد مخدر در خودرو جاسازی شده بود؛ حدود ۴۰۰ کیلوگرم کراک و ۲۰۰ کیلوگرم هروئین.

مرد هنوز منتظر پاسخ من بود. گفت: «اگر می‌شود کاری کرد، هرچه بگویید خانواده پرداخت می‌کنند.»

این جمله برای من آشنا بود. در پرونده‌های سنگین چه جانی «و چه مالی» ، خانواده‌ها گاهی دیگر با منطق معمول تصمیم نمی‌گیرند. ترس، جای منطق را می‌گیرد و آدمی که از ترس آینده عزیزش« یا مالش» می‌لرزد، ممکن است حاضر باشد برای یک احتمال بسیار ضعیف، تمام زندگی خود را هزینه کند.

اما من نمی‌توانستم چیزی را که به آن باور نداشتم « یعنی دادن امید و رویای دروغین »، به آنها بفروشم. گفتم: «با این حجم از مواد مخدر، امیدی وجود ندارد و باید منتظر پایان تلخ بود. گفتم از نظر من احتمال تأیید حکم اعدام بسیار زیاد است. اما می‌توانم راه‌های قانونی موجود را پیگیری کنم؛ درخواست‌های قانونی مربوط به تخفیف مجازات و سایر اقداماتی را که امکان‌پذیر است، انجام دهم.»

حق‌الوکاله‌ای که تعیین کردم، ناچیز بود. و یک توصیه دیگر هم کردم: «مواظب باشید کسی با وعده‌های عجیب و راه‌های غیرواقعی، امید واهی به شما نفروشد.»

آن روز نمی‌دانستم که همین جمله، چند ماه بعد، معنای واقعی و تلخ‌تری پیدا خواهد کرد.

مردی که در چند ماه پیر شد

وکالت را پذیرفتم و برای ملاقات با موکل به زندان رفتم. چند بار او را در زندان ملاقات کردم .

چهره‌اش را نمی‌توانم فراموش کنم. مردی بود که به نظر می‌رسید در فاصله چند ماه، سال‌ها پیر شده است. ترس، آدم را پیر می‌کند. موهایش به‌سرعت سفید می‌شد. چهره‌اش تغییر کرده بود و در نگاهش چیزی بود که شاید فقط کسانی که با زندانیان محکوم به مجازات‌های سنگین مواجه شده‌اند، بتوانند آن را درک کنند.

او هر روز با یک سؤال زندگی می‌کرد: «آیا فردایی برای من وجود دارد؟»

برای یک انسان آزاد، فردا چیزی بدیهی است. اما برای کسی که در انتظار اجرای حکم است، «فردا» ممکن است بزرگ‌ترین و در عین حال ترسناک‌ترین سؤال زندگی باشد.

«کسی را پیدا کرده‌ایم که می‌تواند کاری کند»

مدتی از پذیرش پرونده گذشته بود که یک نفر به همراه شخصی از خانواده موکل نزد من آمد. از شخص دیگری صحبت می‌کردند. گفتند: «در تهران کسی را پیدا کرده‌ایم که می‌گوید می‌تواند کاری کند.»

پرسیدم: «چه کاری؟»

گفتند: «می‌گوید می‌تواند یک درجه تخفیف بگیرد و مانع اجرای حکم اعدام شود.»

پرسیدم: «چطور؟»

توضیحاتی دادند که برای من اصلا و ابدا قانع‌کننده نبود. گفتم: «به این حرف‌ها اعتماد نکنید»

اما آنها اصرار داشتند. گفتند آن شخص مدعی است ارتباطاتی دارد و می‌تواند پرونده را تغییر دهد. مبلغی هم که درخواست کرده بود، بسیار سنگین بود ۳۰۰ برابر حق الوکاله ای که من دریافت کرده بودم.

من تقریباً یقین داشتم که وعده‌ای غیرواقعی در میان است و آن فرد شیاد و کلاهبردار است. اما اینجا با یک تناقض تلخ روبه‌رو شدم.

اگر به خانواده موکل می‌گفتم این فرد هیچ کاری نمی‌تواند بکند و بعد حکم اعدام اجرا می‌شد، چه؟ ممکن بود در آن روز آخر، خانواده با خود بگویند: «اگر شما مانع نمی‌شدید، شاید او می‌توانست کاری کند.»

و این فکر، برای خانواده‌ای که عزیزش را از دست داده، می‌تواند تا سال‌ها باقی بماند.

برای همین سکوت کردم. نه آن شخص را تأیید کردم و نه رد.

اما سکوت من، مانع ورود او به پرونده نشد.

۳۰۰برابر یک حق‌الوکاله

چندی بعد فهمیدم خانواده با آن فرد وارد ارتباط شده است. و بعد، از مبلغی که پرداخت کرده بودند، مطلع شدم؛ حدود ۳۰۰ برابر مبلغی که من به عنوان حق‌الوکاله دریافت کرده بودم.

۳۰۰ برابر.

برای چه؟

برای امید. برای وعده نجات. برای جمله‌هایی که خانواده می‌خواست بشنود و از من نشنیده بود و هرگز نیز نمیتوانست بشنود .

از آن پس، هر چند وقت یک بار خبری تازه می‌رسید. «گفته‌اند نامه‌ای از تهران قرار است فاکس شود.» «قرار است برایش مرخصی بگیرند.» «فلان اتفاق قرار است بیفتد.»

اما هیچ اتفاقی نمی‌افتاد.

نامه‌ای که قرار بود بیاید، نیامد. مرخصی‌ای که قرار بود صادر شود، صادر نشد. وعده‌ای که قرار بود پایانش نجات باشد، فقط چند روز دیگر خانواده را امیدوار نگه داشت.

بعدها متوجه شدم آن شخص برای دسترسی به اطلاعات پرونده، وکیلی را نیز وارد پرونده کرده بود و از این طریق اطلاعات لازم را به دست می‌آورد و با خانواده موکل در ارتباط بود. من کاری با آنها نداشتم و مسیر قانونی خود را طی می‌کردم.

هر بار، داستان تازه‌ای ساخته می‌شد. هر بار، چند روز دیگر امید.

اما پرونده با وعده‌ها پیش نمی‌رود

در تمام این مدت، پرونده مسیر قانونی خود را طی می‌کرد. پرونده‌های قضایی با وعده‌های افراد متوقف نمی‌شوند.

رأی صادر شد.حکم اعدام تأیید شد.

در رأی دیوان عالی کشور، همچنین نسبت به اظهارات نادرستی که از سوی وکیل دیگر در پرونده، که آن شخص شیاد استخدام کرده بود، مطرح شده بود، موضوع تخلف وی نیز مورد توجه و تذکر قرار گرفت.

مراحل قانونی طی شد و سرانجام، حکم اجرا شد.

موکل من دیگر زنده نبود.

فروشنده امید، خودش ناپدید شد.

مدتی بعد، خبری به من رسید.

همان فردی که به خانواده وعده نجات داده و مبالغ هنگفتی از آنها گرفته بود، متواری شده و تحت تعقیب قرار گرفته است.

و آنجا بود که تمام آن ماجرا برای من معنای دیگری پیدا کرد.

او فقط یک وعده نفروخته بود. برای هر مرحله، داستانی ساخته بود.

یک روز نامه‌ای در راه بود.

یک روز مرخصی.

یک روز خبری از تهران.

یک روز ارتباطی تازه.

اما در نهایت، هیچ‌کدام وجود نداشت.

آنچه وجود داشت، خانواده‌ای بود که در ترس و اضطراب، پول بسیار زیادی پرداخته بود و مردی که دیگر زنده نبود.

امید و رویای دروغین

گاهی گفتن حقیقت برای موکل بسیار سخت است. گاهی خانواده می‌خواهد بشنود: «نگران نباشید درستش میکنم»

اما وظیفه حرفه‌ای وکیل ممکن است این باشد که بگوید: «پرونده بسیار سنگین است .» یا: «من نمی‌توانم نتیجه را تضمین کنم.» یا حتی: «باید خودتان را برای احتمال بدترین نتیجه آماده کنید.»

این جملات شاید امیدبخش نباشند، اما دروغ هم نیستند.

آنچه بعد از سال‌ها هنوز باقی مانده است

سال‌ها از آن پرونده گذشته است. اما هنوز وقتی به آن فکر می‌کنم، پیش از هر چیز چهره موکلم در زندان به یادم می‌آید؛ مردی که زیر فشار ترس، در چند ماه موهایش سفید شده بود.

بعد خانواده‌اش را به یاد می‌آورم.

خانواده‌ای که میان دو چیز گرفتار شده بود:

واقعیت تلخ یک پرونده و وعده شیرین یک دروغ.

زیرا امید واقعی از وعده‌های بزرگ و دروغین ساخته نمی‌شود.

از ارتباطات خیالی ساخته نمی‌شود.

از نامه‌های فاکس‌نشده و مرخصی‌های خیالی ساخته نمی‌شود.

و از گرفتن مبالغ هنگفت در برابر وعده‌ای که هیچ پشتوانه‌ای ندارد نیز ساخته نمی‌شود.

امروز که سال‌ها از آن پرونده گذشته، می‌بینم که فروش امید و رؤیاهای دروغین بیش از گذشته رواج پیدا کرده است

شاید ابزارها عوض شده باشند، شاید شکل وعده‌ها تغییر کرده باشد، اما انسانِ گرفتار، همان انسان است.

وقتی مال، جان یا آزادی‌اش در میان باشد، حاضر است به هر روزنه‌ای چنگ بزند.

و درست در همین لحظه است که مسئولیت اخلاقی آغاز می‌شود.

مسئولیت وکیل.

مسئولیت انسان.

و مسئولیت هر کسی که در برابر خانواده‌ای مضطرب قرار می‌گیرد.

شاید گاهی بزرگ‌ترین خدمتی که می‌توان به یک انسان گرفتار کرد، این نباشد که به او امید بدهیم؛ بلکه این باشد که نگذاریم کسی امید دروغین را به او بفروشد.

🗞 این خبر در شماره ۱۲۳۶ صفحه ۴ روزنامه چاپ شده است.

اخبار مرتبط

نظرات (۰)