اجتماعی

آخرین ترمز و چند ثانیه تا مرگ روايتي واقعی از پرونده وکالتی

زینب میرعلمیزمان مطالعه: ۴ دقیقهبافق
اشتراک‌گذاریایتاتلگرامواتساپایکس

در یک شب تاریک، دو سرنشین یک موتورسیکلت سنگین تنها چند ثانیه با مرگ فاصله داشتند؛ ثانیه‌هایی که با یک ترمز دیرهنگام، یک خط طولانی روی آسفالت و یک واژگونی تلخ، به پایان یک عمر گره خورد.

 آخرین ترمز و چند ثانیه تا مرگ روايتي واقعی از  پرونده وکالتی

آخرین ترمز و چند ثانیه تا مرگ

"روايتي واقعی از یک پرونده وکالتی"

گاهی مرگ، از دور دیده نمی‌شود. آرام و بی‌صدا نزدیک می‌شود؛ آن‌قدر نزدیک که انسان تا آخرین لحظه نمی‌داند چند ثانیه بیشتر با پایان فاصله ندارد.

آن روز، دو انسان سوار بر یک موتورسیکلت سنگین شدند. موتوری با جثه‌ای بزرگ و قدرتی که می‌توانست در چند لحظه سرعت زیادی بگیرد. موتور روشن شد، صدایش در فضا پیچید و در آن شب تاریک چرخ‌ها شروع به حرکت کردند. شاید همه‌چیز در آن لحظه کاملاً عادی به نظر می‌رسید. یک حرکت معمولی، یک مسیر کوتاه و مقصدی که قرار بود رسیدن به آن پایان سفر باشد؛ اما هیچ‌کس نمی‌دانست مقصد واقعی ، چند ثانیه جلوتر منتظر آنهاست.

موتورسیکلت در مسیر پیش می‌رفت و دو سرنشین آن، بی‌خبر از آنچه در راه بود، هر لحظه به حادثه نزدیک‌تر می‌شدند.

این همان حقیقت تلخ زندگی است؛ انسان گاهی در حالی به مرگ نزدیک می‌شود که هنوز به زندگی فکر می‌کند.

شاید آن لحظه صحبت می‌کردند، شاید به خانه و خانواده فکر می‌کردند، شاید مقصدشان را در ذهن مرور می‌کردند.

اما فاصله میان آن تصور و واقعیت، فقط چند ثانیه بود.

موتورسیکلت سنگین جلو می‌رفت.

میدان نزدیک‌تر می‌شد.

ثانیه‌ها یکی پس از دیگری می‌گذشتند؛ ثانیه اول، ثانیه دوم، ثانیه سوم... و سرعت موتور زیاد و زیادتر میشد ،و هیچ‌کدام نمی‌دانستند که این ثانیه‌ها، آرام‌آرام آنها را به آخرین لحظات زندگی نزدیک می‌کنند.

بعد لحظه‌ای رسید که دیگر مسیر آن‌گونه که باید پیش نمی‌رفت.

ترمز گرفته شد.

رد چرخ‌ها روی آسفالت کشیده شد.

خط ترمز ادامه پیدا کرد یک متر دو متر سه متر ده متر ... بیست متر ..؛ تلاش برای متوقف کردن موتورسیکلتی سنگین که دیگر زمان زیادی برای تصمیم‌گیری باقی نگذاشته بود.

در چنین لحظه‌ای، زمان معنای دیگری پیدا می‌کند.

یک ثانیه، دیگر فقط یک ثانیه نیست.

یک ثانیه می‌تواند فاصله میان کنترل و بی‌اختیاری باشد.

ثانیه بعد می‌تواند فاصله میان امید و ترس باشد.

و ثانیه‌ای دیگر می‌تواند آخرین ثانیه زندگی باشد.

موتورسیکلت وارد میدان شد و پس از طی مسافتی از مسیر خارج شد. بعد واژگونی اتفاق افتاد.

همه‌چیز شاید در چند چشم برهم‌زدن تمام شده باشد؛ اما برای دو خانواده، آن چند ثانیه پایان یک عمر بود.

صدای موتور خاموش شد، اما صدای زندگی برای همیشه در خانه‌هایی که منتظرشان بودند تغییر کرد.

از آن روز به بعد، شاید تلفنی باشد که دیگر زنگ نمی‌خورد؛ دری که دیگر باز نمی‌شود؛ صدایی که دیگر از پشت در شنیده نمی‌شود و جای خالی دو انسانی که تا چند دقیقه قبل زنده بودند و برای فردای خود برنامه داشتند.

من وقتی این حادثه را در مقام وکیل و در میان اوراق پرونده مرور می‌کنم، بیش از هر چیز به همین چند ثانیه فکر می‌کنم.

به موتورسیکلتی که حرکت کرد.

به دو انسانی که سوار آن شدند.

به مسیری که آغاز شد.

به میدانی که نزدیک و نزدیک‌تر شد.

به ترمزی که گرفته شد.

به چند متر خطی که روی آسفالت باقی ماند.

و به ثانیه‌هایی که یکی پس از دیگری گذشتند و دیگر هیچ‌کس نتوانست آنها را برگرداند.

آنها دیگر نیستند تا روایت خودشان را بگویند. نمی‌دانیم در آخرین لحظات چه فکر می‌کردند و چه احساسی داشتند. فقط می‌دانیم که روزی از خانه بیرون آمدند، سوار موتورسیکلت شدند و هیچ‌کس فکر نمی‌کرد این سفر، آخرین سفر آنها باشد.

شاید دردناک‌ترین حقیقت همین باشد.

هیچ‌کس نمی‌داند کدام سفر، آخرین سفر است.

هیچ‌کس نمی‌داند کدام خداحافظی، آخرین خداحافظی است.

هیچ‌کس نمی‌داند کدام «بعداً می‌بینمت»، دیگر هرگز اتفاق نمی‌افتد.

و هیچ‌کس نمی‌داند کدام ثانیه، همان ثانیه‌ای است که زندگی را به خاطره تبدیل می‌کند.

گاهی انسان سال‌ها برای ساختن زندگی تلاش می‌کند؛ سال‌ها کار می‌کند، خانه می‌سازد، خانواده تشکیل می‌دهد، آرزو می‌کند و برای فردا برنامه می‌ریزد؛ اما ممکن است همه این سال‌ها، در چند ثانیه به گذشته تبدیل شود.

موتورسیکلت سنگین، میدان، خط ترمز و واژگونی، برای پرونده شاید مجموعه‌ای از واقعیت‌های فنی باشند؛ اما برای خانواده‌های داغدار، اینها دیگر واژه نیستند. آنها بخشی از آخرین فصل زندگی عزیزانشان هستند.

شاید این حادثه برای همه ما یک هشدار ساده اما عمیق داشته باشد:

زندگی تا آخرین ثانیه ادامه دارد، اما هیچ‌کس نمی‌داند آخرین ثانیه چه زمانی از راه می‌رسد.

پس شاید باید آرام‌تر رفت، بیشتر احتیاط کرد و قدر لحظه‌هایی را دانست که هنوز در اختیار ما هستند.

چون گاهی انسان فکر می‌کند هنوز فرصت زیادی باقی مانده است؛ اما مرگ ممکن است فقط چند ثانیه با او فاصله داشته باشد.

چند ثانیه...

شاید تلخ‌ترین قسمت ماجرا همین باشد: مرگ همیشه با صدای بلند از راه نمی‌رسد؛ گاهی در سکوت، در چند ثانیه، در فاصله کوتاه میان یک تصمیم و یک حادثه، وارد زندگی انسان می‌شود.

و بعد، دیگر هیچ ترمزی نمی‌تواند زمان را به عقب برگرداند.

این حادثه برای من فقط یک پرونده با شماره و بایگانی نیست. پشت این شماره‌ها، دو انسان بودند؛ دو خانواده، دو زندگی و دنیایی از خاطرات که ناگهان با چند ثانیه تغییر کرد.

و شاید تلخ‌ترین جمله درباره زندگی همین باشد:

گاهی پایان یک عمر، فقط چند ثانیه طول می‌کشد

اشتراک‌گذاریایتاتلگرامواتساپایکس

اخبار مرتبط

نظرات (۰)