روایتِ دراز شدنِ دستِ انتظار بر آستانِ خزانهی معدنآباد!
(از مکتوباتِ کهن و طومارهای بهجامانده از حکایاتِ ولایتِ معدنآباد)

چنین روایت کردهاند در اسنادِ مکتوب و منقول از پیشينيان، که این روزها ولایتِ «معدنآباد» به رنجی گران و دردی بیحساب دچار گشته است. راویانِ اخبار و طوطیانِ شکرشکن چنین آوردهاند که شرکتِ بزرگ و فربهی «معدنآباد» که رزق و روزیِ نهتنها نیمی، بلکه تمام و کمالِ اهلِ این دیار به خزانهی آن بسته بود این ماهها روزگارِ نزار و حالِ ناخوشی را پشتِ سر مینهد.
قصه از این قرار است که سکّهی طلا و سیمِ نقره و حقوقِ محقّهی کارگران، دیگر به وقتِ مقرر و مطابقِ تقویمِ فلکی به کیسهی زحمتکشان واریز نمی شود و از قضا، همین تأخیرِ نابجا موجب گشته تا بازارِ آبادی سوتوکور شود، جیبِ دکانداران خالی بماند و مرغِ شادی از بامِ خانههای معدنآباد کوچ کند.
حکایتکنندگانِ منصف بر این باورند که تا طبلِ «واریزِ حقوق» به صدا درنیاید، دلِ آبادی نیز گرم نخواهد شد.
امید آنکه چرخِ فلک و تدبیرِ اربابِ این معدن، بار دیگر به کامِ اهلِ دیار بچرخد و حالِ خوش و روزگارِ ابدی به معدنآباد
بازگردد؛ إنشاءا... الکریم!




