اجتماعی

در روابط مالی به هیچکس اعتماد نکن

زینب میرعلمیزمان مطالعه: ۷ دقیقهبافق
اشتراک‌گذاریایتاتلگرامواتساپایکس

روایت تلخ زنی سالخورده و تنها در یزد که حاصل نزدیک به بیست سال رخت‌شویی و کار در خانه‌های مردم را به فردی به‌اصطلاح معتمد سپرد، اما در سال‌های پیری با انکار بدهی، فراموشی طرف حساب و چکی با مبلغی ناچیز مواجه شد؛ پرونده‌ای که هرچند در دادسرا به منع تعقیب رسید، اما یک درس بزرگ دارد: در امور مالی به هیچ‌کس اعتماد نکنید، بلکه همه‌چیز را مستند کنید، چون آنچه در دادگاه تعیین‌کننده است نه خاطره و اعتماد، بلکه آن چیزی است که قابل اثبات باشد.

در روابط مالی  به هیچکس اعتماد نکن

«روايتي واقعی از یک پرونده وکالتی»

این داستان درباره انسانی است که سال‌ها زحمت کشیده، اندک‌اندک پس‌انداز کرده و تمام امیدش را به آینده‌ای گره زده که تصور می‌کرد با همین پس‌اندازها خواهد ساخت ولی....

پرونده‌ای که چندین سال پیش با آن مواجه شدم، هنوز برای من یکی از تلخ‌ترین نمونه‌های اعتماد در امور مالی است؛ پرونده زنی سالخورده، تنها و بی‌پناه که تمام عمرش را با کار و زحمت گذراند، اما در سال‌های پایانی زندگی، برای دسترسی به حاصل دسترنج خود با یک اختلاف مالی و قضایی پیچیده مواجه شد.

این زن، بنا بر روایت خودش، در جریان جنگ ایران و عراق از عراق به ایران منتقل شده بود. خانواده‌اش تماما در جریان بمباران‌های نیروهای بعثی عراق جان خود را از دست داده بودند و در نهایت، کسی جز خودش باقی نمانده بود.

او در شهر یزد ساکن شد و زندگی تازه‌ای را آغاز کرد؛ زندگی که هیچ شباهتی به زندگی آرام و بی‌دغدغه نداشت ، ازدواج نکرد.

سال‌های جوانی و میانسالی خود را در خانه‌های مردم به کار گذراند؛ رخت می‌شست، از کودکان مراقبت می‌کرد و کارهای خدماتی انجام می‌داد. درآمدش زیاد نبود، اما به همان اندازه‌ای که درآمد داشت، اهل خرج کردن هم نبود.

بخشی از پولش را برای هزینه‌های ضروری زندگی مصرف می‌کرد و قسمت عمده آن را کنار می‌گذاشت.

تا اینکه با فردی آشنا شد که در میان مردم به عنوان فردی معتمد شناخته می‌شد و صندوقی برای نگهداری و پس‌انداز و قرض الحسنه برای پول داشت.

زن سالخورده به او اعتماد کرد.

هر ماه بخشی از دستمزد خود را که حاصل ساعت‌ها کار و زحمت بود، به آن فرد می‌سپرد تا برایش نگهداری کند و بنا بر توافق میان آنها، سالانه نیز مبلغی به آن افزوده شود.

این کار یک سال و دو سال نبود.

سال‌ها ادامه پیدا کرد.

پنج سال...

ده سال...

پانزده سال...

و سرانجام نزدیک به بیست سال.

در تمام این مدت، هر بار که دستمزدی دریافت می‌کرد، قسمت عمده آن را به همان فرد می‌سپرد. سود نیز بنا بر توافق، به اصل پول اضافه می‌شد و سرمایه او آرام‌آرام افزایش پیدا می‌کرد و آن شخص معتمد هر سال به زن سالخورده میگفت فلان مقدار به سرمایه شما اضافه شده است

برای این زن، آن پول فقط یک عدد در یک دفتر یا حساب نبود.هر مقدار از آن، بخشی از زندگی‌اش بود.

پشت هر مبلغ، ساعت‌ها رخت‌شستن، بچه‌داری، کار در خانه‌های مردم و صرف‌نظر کردن از بسیاری از خواسته‌های شخصی قرار داشت.

او تصور می‌کرد برای دوران پیری خود پشتوانه‌ای ساخته است؛ پشتوانه‌ای که قرار است روزی که دیگر توان کار کردن ندارد، دستش را بگیرد.

اما زمان گذشت و فرد مورد اعتماد او پیر شد و بنا بر آنچه در پرونده مطرح شد، به تدریج با مشکلات فراموشی مواجه شد.

در این مرحله، امور مالی صندوق خانگی در اختیار فرزند او قرار گرفت.

و از همین‌جا، داستان تغییر کرد.

زن سالخورده برای پیگیری پس‌انداز خود طبق معمول مراجعه کرد؛ می‌خواست بداند پولی که طی حدود بیست سال نزد آن خانواده سپرده، اکنون چقدر شده است.

اما این بار به جای پاسخ روشن، با انکار مواجه شد.

فرزند فرد مورد اعتماد، اساس سپرده‌گذاری را قبول نداشت و می‌گفت چنین پولی به پدرش داده نشده است. پدر هم که فراموشکار شده بود میگفت پولی دریافت نکرده ام .

زن، رسیدی که از بابت سپرده گذاری در اختیار داشت و جایی ثبت نشده بود ارائه کرد.

پس از آن، فرزند فرد مورد اعتماد دیگر چاره ای نداشت که به حرف زن سالخورده توجه کند ، پیشنهاد کرد چکی به او بدهد.

چکی صادر شد و در مقابل آن، رسیدی که زن در اختیار داشت تحویل داده شد. و به زن سالخورده و بی سواد وانمود شد مبلغ هنگفتی در چک نوشته شده است .

اما زمانی که زن سالخورده برای وصول چک به بانک مراجعه کرد، با مبلغی بسیار ناچیز مواجه شد؛ مبلغی که فاصله‌ای بسیار زیاد با میزان واقعی مطالباتش داشت.

او که خود را متضرر می‌دید، از فرزند فرد مورد اعتماد با عنوان کلاهبرداری شکایت کرد.اما در نهایت، دادسرا قرار منع تعقیب صادر کرد و این تصمیم نیز در دادگاه تأیید شد.

در جریان رسیدگی به پرونده ، آن مرد روایت دیگری ارائه کرد.

او مدعی شد که زن سالخورده و نیازمند از وی درخواست کمک مالی کرده و او نیز مبلغی را از طریق یک فقره چک به وی کمک کرده است؛ و اساساً موضوع سپرده‌گذاری و پس‌انداز را دروغ و کذب دانست.

این پرونده از منظر قضایی به نتیجه‌ای که آن زن انتظار داشت نرسید.

این پرونده یک درس بسیار مهم بود که نگاه مرا به روابط مالی تغییر داد:

در امور مالی، به هیچ شخصی نباید اعتماد کرد.

اگرچه ما انسان‌ها به طور طبیعی به دیگران اعتماد می‌کنیم.

به دوستمان.

به فامیل.

به همسایه.

به شریکمان.

به کسی که سال‌هاست او را می‌شناسیم.

به کسی که مردم درباره‌اش می‌گویند «آدم معتمدی است».

و درست همین‌جاست که گاهی بزرگ‌ترین اشتباه رخ می‌دهد.

ما تصور می‌کنیم چون سال‌ها یک نفر را می‌شناسیم، پس در امور مالی نیز می‌توانیم به او اعتماد کنیم.

در حالی که شناختن یک انسان با مستند کردن یک معامله مالی، دو موضوع کاملاً متفاوت است.

ممکن است کسی سال‌ها دوست، همسایه، فامیل یا فردی محترم و مورد اعتماد باشد؛ اما وقتی پای پول به میان می‌آید، حافظه، شرایط زندگی، اختلافات خانوادگی، تغییر روابط، بیماری، فوت یا حتی اختلاف در برداشت از یک توافق می‌تواند همه‌چیز را تغییر دهد.

مسئله فقط این نیست که طرف مقابل امروز چه انسانی است.

مسئله این است که اگر فردا اختلافی ایجاد شد، چه چیزی قابل اثبات است؟

این پرسش بسیار مهمی است.

اگر مالی را به کسی می‌دهیم، رسید آن کجاست؟

اگر قرار است مالی نزد فردی نگهداری شود، قرارداد آن چیست؟

اگر قرار است سودی به آن تعلق بگیرد، نحوه محاسبه و پرداخت آن چگونه است؟

اگر چند سال بعد یکی از طرفین فوت کند یا دچار بیماری و فراموشی شود، تکلیف چیست؟

اگر فرزند یا ورثه او مدعی شوند که از چنین توافقی اطلاعی ندارند، چه مدرکی وجود خواهد داشت؟

و اگر روزی کار به دادگاه برسد، آیا آنچه ما در ذهن خود به عنوان «واقعیت» می‌دانیم، در عالم حقوق نیز قابل اثبات خواهد بود؟

اینها پرسش‌هایی هستند که معمولاً زمانی به ذهن انسان می‌رسند که دیگر دیر شده است.

وقتی دو نفر معامله‌ای مالی انجام می‌دهند، سند و قرارداد نه برای روزی است که آنها با یکدیگر دشمن می‌شوند؛ برای روزی است که ممکن است حافظه‌ها متفاوت شود، برداشت‌ها تغییر کند یا شرایط زندگی عوض شود.

گاهی اختلاف حتی از سوءنیت هم شروع نمی‌شود.

ممکن است دو نفر واقعاً یک توافق داشته باشند، اما سال‌ها بعد هر کدام آن توافق را به شکل متفاوتی به یاد بیاورند.

و در نهایت، آنچه تعیین‌کننده خواهد بود، فقط آن چیزی نیست که هر یک از طرفین در ذهن خود به یاد دارد؛ بلکه آن چیزی است که بتوان آن را اثبات کرد.

پرونده این زن برای من از این جهت تلخ بود که موضوع، سرمایه‌ای نبود که از راه یک فعالیت تجاری بزرگ به دست آمده باشد.

این پول، حاصل یک عمر کار بود.

حاصل روزهایی بود که او برای دیگران لباس شست.

حاصل ساعت‌هایی بود که از کودکان مردم مراقبت کرد.

حاصل سال‌هایی بود که از بسیاری از خواسته‌های خودش گذشت.

و شاید همین مسئله، اهمیت موضوع را بیشتر می‌کند.

هر کسی که پولی را به دیگری می‌سپارد، باید از خود بپرسد:

اگر روزی اختلاف ایجاد شد، آیا می‌توانم مالکیت و میزان پولم را اثبات کنم؟

نه اینکه فقط بگوید:

«او آدم خوبی است.»

«من سال‌هاست او را می‌شناسم.»

«همه او را قبول دارند.»

«او به من قول داده است.»

«من به او اعتماد دارم.»

اگر پولی می‌دهید، رسید بگیرید.

اگر قرض می‌دهید، قرارداد تنظیم کنید.

اگر شراکت می‌کنید، سهم و تعهدات طرفین را روشن کنید.

اگر قرار است کسی مال شما را نگهداری یا مدیریت کند، دقیقاً مشخص کنید پول با چه عنوانی دریافت شده، چه تعهدی نسبت به آن وجود دارد و در چه زمانی باید مسترد شود.

اگر توافقی تغییر کرد، تغییر را مکتوب کنید.

و مهم‌تر از همه، هیچ‌گاه تصور نکنید چون امروز رابطه خوبی میان شما و طرف مقابل وجود دارد، فردا نیز همه‌چیز دقیقاً همان‌گونه خواهد ماند.

زندگی قابل پیش‌بینی نیست.

آدم‌ها پیر می‌شوند.

حافظه‌ها ضعیف می‌شود.

افراد فوت می‌کنند.

ورثه وارد روابط مالی می‌شوند.

دوستی‌ها ممکن است به اختلاف تبدیل شوند.

و گاهی حتی یک سوءتفاهم ساده می‌تواند سال‌ها رابطه را تحت تأثیر قرار دهد.

اما یک سند روشن، می‌تواند سال‌ها بعد نیز سخن بگوید.

داستان این زن سالخورده فقط داستان پولی نیست که درباره آن اختلاف ایجاد شد.

داستان انسانی است که تمام عمر کار کرد تا در پیری محتاج دیگران نباشد؛ اما سرانجام از اعتماد وی سوء استفاده شد و هیچ کس هم نتوانست برایش کاری کند .

حسام الدین نعیمی بافقی

وکیل پایه یک دادگستری و مشاور حقوقی

اشتراک‌گذاریایتاتلگرامواتساپایکس

اخبار مرتبط

نظرات (۰)