زیباییِ دردسرساز
«رحیم و مشرمضان، در حالی که دبههای خالی آب را مثل سلاحهای بیخاصیت در دست گرفته بودند، برای پیدا کردن آب شیرین به سمت چشمهی روستا میرفتند. آنها مدام با هم همزبانی میکردند و حرفهای تند و کنایهآمیزشان را نثار این «پرنسسِ آشپزخانه» (دستگاه تصفیهی آب) میکردند؛ دستگاهی که حالا به موجودی عجیب و پیشبینیناپذیر تبدیل شده بود.
آنها دیگر فهمیده بودند که از وقتی بزرگانِ آبادی این پرنسسِ زیبا را به خانههایشان آورده و مثل نگینی در آشپزخانه نشسته، دیگر خبری از آب شیرین نیست. حالا اگر دستگاه با سنگهای فسیلی مسدود میشد یا پمپش از کار میافتاد، بزرگان آبادی اصلاً دلشان برایش نمیسوخت؛ فقط با بهانههای الکی مردم را سرگرم میکردند و برای فرار از هزینهی تعمیرات، همه چیز را به گردن خودِ دستگاه میانداختند. این دستگاه هم مثل یک آدم بیخبر، همه این بیتوجهیها را تحمل میکرد.
در میان این همه بحث، بزرگان آبادی بدون هیچ حرفی از کنار آنها رد شدند؛ همانهایی که با چشمانی پر از فریب، این دستگاهها را خریده بودند اما هیچوقت به سوالات مردم دربارهی کارکرد آنها جواب نمیدادند.»
