مذهبی

برای پست و مقام به جبهه نرفتیم؛ برای دفاع از کشور رفتیم

زینب میرعلمیزمان مطالعه: ۶ دقیقهبافق
اشتراک‌گذاریایتاتلگرامواتساپایکس

سیدعلیرضا حسینی، آزاده بافقی دوران دفاع مقدس که در عملیات والفجر مقدماتی به اسارت درآمد، از سال‌های اسارت در زندان بغداد و اردوگاه‌های عراق روایت می‌کند؛ سال‌هایی با گرسنگی، شکنجه و لباسی با ۴۰ وصله، اما با کلاس درس، نقاشی، گلدوزی و روحیه‌ای که به گفته اسرا، دشمن هرگز نتوانست آن را بشکند.

برای پست و مقام به جبهه نرفتیم؛ برای دفاع از کشور رفتیم

به گزارش پایگاه خبری افق بافق؛ گاهی یک خاطره، فقط یک خاطره نیست؛ بخشی از تاریخ است که از زبان کسی روایت می‌شود که خودش آن را زندگی کرده است. خاطرات سال‌های اسارت، روایت روزهایی است که سختی، گرسنگی، شکنجه و دوری از وطن، بخشی از زندگی روزمره رزمندگان شده بود؛ اما در میان تمام این تلخی‌ها، چیزی که به گفته آزادگان هرگز اجازه نداد دشمن پیروز شود، حفظ امید و روحیه بود.همانطور که در شماره 1239 هفته نامه افق کویر خواندیم،"سیدعلیرضا حسینی"، مدیر بخش معاونت آموزش و پژوهش شرکت سنگ‌آهن بافق، یکی از آزادگان دوران دفاع مقدس است. وی سال ۱۳۶۰ برای انجام خدمت سربازی اعزام شد و یک سال بعد راهی جبهه شد؛ ابتدا به‌عنوان سرباز "توپخانه" و پس از آن به‌عنوان دیده‌بان در مناطق عملیاتی خدمت کرد. کار دیده‌بان، شناسایی موقعیت نیروهای دشمن و انتقال دقیق مختصات به توپخانه بود؛ کاری که دقت و شجاعت زیادی می‌خواست؛ اما سرنوشت او در عملیات والفجر مقدماتی تغییر کرد. ۱۸ بهمن ۱۳۶۲، در منطقه جنگل "امقر" همراه تعدادی از نیروها در محاصره نیروهای عراقی قرار گرفت و به اسارت درآمد؛ اسارتی که سال‌ها از زندگی او را در زندان بغداد و اردوگاه‌های عراق رقم زد.

"حسینی" از روزهایی می‌گوید که در سخت‌ترین شرایط، اسرا تلاش می‌کردند زندگی را متوقف نکنند.

اسرا سعی می‌کردند بیکار نمانند. قبل از سربازی دوره نهضت سوادآموزی را گذرانده بودم و آموزشیار بودم. برای همین، در اردوگاه برای بچه‌هایی که سواد نداشتند، کلاس می‌گذاشتم.

با قوطی تاید و تکه‌های پارچه وسایل آموزشی را مهیا نمودیم

امکانات خیلی کم بود. خودکار و وسایل آموزشی وجود نداشت، بنابراین با قوطی تاید و تکه‌های پارچه وسایل آموزشی را مهیا نمودیم. لباس‌های پاره را به شکل تخته سیاه درمی‌آوردیم، روی آن روغن می‌زدیم و بعد پلاستیک قرار می گرفت تا برروی آن یادداشت کرد. اردوگاه برای ما فقط محل اسارت نبود؛ به نوعی مدرسه هم شده بود

ترجمه و تفسیر قرآن و نهج‌البلاغه آموزش داده می شد. در بین اسرا روحانی، پزشک، معلم و افراد باسواد بودند و هرکسی هرچه در توان داشت، سعی می‌کرد به بقیه اسرا نیز یاد بدهد.در واقع، اردوگاه برای ما فقط محل اسارت نبود؛ به نوعی مدرسه هم شده بود. هرکس دانشی داشت، آن را با دیگران تقسیم می‌کرد. در دوران اسارت، زبان انگلیسی را هم فرا گرفتم. بعدها چند کتاب زبان خارجی به دستم رسید. وقتی خودم کتاب را به‌خوبی یاد گرفتم، آن را به چند نفر دیگر از اسرا هم آموزش دادم و آن ها هم پیشرفت خوبی کردند.چند نفر از اسرا از قبل به زبان انگلیسی مسلط بودند. وقتی صلیب سرخ به آسایشگاه می‌آمد، آن ها صحبت‌های مأموران صلیب سرخ را برای بقیه ترجمه می‌کردند تا دیگر اسرا هم از صحبت‌های آن ها باخبر شوند.این کار خیلی مهم بود؛ چون هر خبری که از بیرون اردوگاه می‌رسید، برای ما اهمیت زیادی داشت.همیشه علاقه خاصی به نقاشی داشتم و در اردوگاه نیز مشغول به کشیدن نقاشی می شدم. مداد رنگی خیلی کم بود. اگر یک مداد رنگی به یکی از آسایشگاه‌ها می‌رسید، همه اسرا از آن استفاده می‌کردند.یک بار صلیب سرخ مقداری مداد رنگی آورد. وقتی مدادها کوچک می‌شدند، آن ها را داخل قسمت گرد قرقره می‌گذاشتیم تا بتوانیم راحت‌تر از مداد استفاده شود؛حتی با نخ لباس‌ها گلدوزی انجام می شد. یک بار تعدادی از کارهای خود را برای ایران فرستادم، اما متأسفانه به مقصد نرسید. نمی‌دانم در عراق از بین رفت یا در ایران! الان چند نمونه از آن کارها را دارم و عکسشان هم موجود است. یکی از کارها خط قرآن با دست‌خط "شایق" است که گلدوزی آن را خودم انجام داده‌ام. پشت پارچه ها مشخص است که با چرخ خیاطی انجام نشده و همه کار با دست انجام شده و برخی از این کارها سه تا چهار ماه زمان می‌برد.

8 تا ۱۰ قاشق عدس؛ سهم هر اسیر

شرایط غذا و نظافت واقعاً سخت بود. در یک سال و نیم اول اسارت، اصلاً صبحانه نداشتیم. هر روز صبح یک چای و کمی شیرینی و یک تکه نان گرد به ما می‌دادند که بیشتر آن نان هم خمیر بود.چند بار اسرا اعتراض داشتند تا اینکه مقداری عدس آوردند. بعد از آن دیگر خود اسرا برای آسایشگاه آشپزی می‌کردند.خوب یادم هست سهم هر نفر حدود 8 تا ۱۰ قاشق بود؛ نه کمتر و نه بیشتر.

لباسی با ۴۰ وصله!

در دوران اسارت، لباس خیلی نبود آن لباس های هم که می پوشیدیم 40 وصله داشت، همچنین آب گرم و مواد شوینده نیزبه شدت محدود بود و تنها فقط هفته ای یکبار، حدود یک سطل 17 لیتری آب گرم برای شست و شو در اختیار اسرا قرار می گرفت به همین علت شپش بین اسرا خیلی شایع شده بود.بنابراین شب ها حوالی ساعت 10 شب چراغ‌های آسایشگاه خاموش می‌شد. نیم ساعت قبل از خاموشی، لباس‌هایمان را بیرون می آوردیم تا شپش‌ها را از بین ببریم. پس از یک سال و نیم اسارت، یک دست لباس به اسرا تحویل داده شده و از آن به بعد، سالی یک بار لباس تمیز برایمان می‌آوردند.

پس از شکنجه شادی و خنده بر پا می شد

یکی از شکنجه‌هایی که خودم تجربه کردم، بستن پاها داخل یک وسیله چوبی و زدن کابل به کف پا بود.

ضربه‌ها خیلی شدید بود. بعد از شکنجه، کف و اطراف پاها کاملاً کبود می‌شد و چند روز طول می‌کشید تا بهبود پیدا کند.

اما با تمام این سختی‌ها، روحیه اسرا خوب بود

بعد از شکنجه که به اردوگاه برمی‌گشتیم، دوباره دور هم جمع می‌شدیم. بچه‌ها با اینکه شکنجه‌های شدیدی را تحمل کرده بودند، باز هم سعی می‌کردند روحیه‌شان را حفظ کنند، با یکدیگر حرف، شوخی و خنده برپا بود.

صلیب سرخ هم گفته بود روحیه اسرا خیلی بالاست و چنین روحیه‌ای را بین اسیران جنگ‌های مختلف کمتر دیده‌اند.

گاهی قطع شدن آب یا وضعیت بد سرویس‌های بهداشتی بیشتر از شکنجه روی روحیه بچه‌ها تأثیر می‌گذاشت.

صدایی از بلندگو که همه را شکست

"حسینی" هنگام مرور خاطراتش مکث می‌کند. چشمانش پر از اشک می‌شود و با صدایی لرزان، از یکی از تلخ‌ترین روزهای دوران اسارتش می‌گوید؛ روزی که خبر رحلت امام خمینی(ره) در اردوگاه پیچید.

می‌گوید: تلخ‌ترین خاطره دوران اسارت من، و البته یکی از تلخ‌ترین خاطرات برای همه اسرا، زمانی بود که از بلندگوی اردوگاه اعلام کردند امام خمینی(ره) رحلت کرده است.همه اسرا در آسایشگاه به‌شدت ناراحت شدند. صبح روز بعد، حدود ساعت هشت‌ونیم، وقتی در اردوگاه باز شد، بچه‌ها پنج یا ۱۰ نفره بیرون می‌رفتند و قدم می‌زدند.حال همه خیلی بد بود. کسی با دیگری حرف نمی‌زد. آن روز همه ساکت و غمگین بودند. فضای اردوگاه واقعاً سنگین شده بود. انگار همه در یک لحظه داغدار شده بودند.

رزمنده برای پست و مقام به جبهه نرفت

"حسینی" در پایان صحبت‌هایش، از مسئولان می‌خواهد که بیشتر از گذشته به وضعیت ایثارگران، آزادگان و خانواده شهدا توجه کنند. این شهدا جانشان را برای کشور گذاشتند. ایثارگران، آزادگان و جانبازانی هم که به جبهه رفتند، ببینند و بدانند که با چه هدفی به جبهه رفتند.رزمنده‌ای که به جبهه رفت، برای پست و مقام نرفت؛ برای کشور و نظام جنگیده است.امروز بعضی از همین افراد با مشکلات اقتصادی و جراحات ناشی از جنگ زندگی می‌کنند. انتظار ما این است که مسئولان کمک کنند این افراد گرفتار مشکلات اقتصادی نباشند و در کنارشان باشند. به نظرم فرزندان شهدا هم باید سرگذشت پدرانشان و دیگر رزمندگان را بخوانند؛ هم شهدا را بشناسند و هم جانبازان و آزادگان را.این ها بخشی از تاریخ کشور ما است. نسل امروز باید بداند که نسل قبل چه سختی‌هایی را پشت سر گذاشته و برای این کشور چه زحماتی کشیده است.شاید سال‌ها از آن روزها گذشته باشد، اما برای کسانی که آن روزها را زندگی کرده‌اند، خاطرات اسارت هنوز زنده است؛ خاطراتی از روزهای سختی که در کنار گرسنگی، شکنجه و دوری از وطن، کلاس درس، نقاشی، دوستی و امید هم جریان داشت؛ امیدی که کمک کرد اسرا سال‌های سخت اسارت را پشت سر بگذارند.

اشتراک‌گذاریایتاتلگرامواتساپایکس

اخبار مرتبط

نظرات (۰)