گفتگو با سید علیرضا حسینی، از آزادگان دفاع مقدس دیده بانی در خط مقدم
بیستوششم مردادماه، یادآور بازگشت مردانی است که سالهای جوانیشان را در اردوگاههای رژیم بعث سپری کردند؛ «سیدعلیرضا حسینی»، مدیر آموزش شرکت سنگآهن بافق و از آزادگان سرافراز، یکی از همین قهرمانان است که پس از سالها خدمت در خط مقدم، دیدهبانی و تحمل دوران سخت اسارت، از روزهای مقاومت، رفاقتها و ناگفتههای جبهه و اردوگاه میگوید.

به گزارش پایگاه خبری افق بافق؛ بیستوششم مرداد سالروز بازگشت آزادگان به میهن برای خیلی از خانوادههای ایرانی، فقط یک تاریخ در تقویم نیست؛ یادآور روزهایی است که بعد از سالها انتظار، خبر بازگشت عزیزانشان را شنیدند. مردانی که سالهای جوانی خود را در اسارت گذراندند و با وجود شرایط سخت، تلاش کردند امیدشان را حفظ کنند. " سیدعلیرضا حسینی " یکی از همین آزادگان است. او سال ۱۳۶۰ برای خدمت سربازی اعزام شد و یک سال بعد به جبهه رفت. حضورش در جبهه از توپخانه و دیدهبانی شروع شد و در عملیات والفجر مقدماتی به اسارت نیروهای عراقی درآمد. دوری از خانه و خانواده، بخشی از زندگی او را در اردوگاههای عراق رقم زد. حسینی حالا بعد از سالها، از آن روزها میگوید؛ از روزهایی که در جبهه گذشت، از لحظه اسارت و زندان بغداد، از سختیهای زندگی در اردوگاه و البته از کلاسها، نقاشیها و رفاقتهایی که کمک کرد روزهای اسارت قابل تحملتر شود.
از سربازی تا جبهه
وی ابتدا در معرفی خود گفت: سیدعلیرضا حسینی هستم. در شرکت سنگآهن کار میکنم و درحال حاضر مدیر آموزش هستم. سال ۱۳۶۰ برای خدمت سربازی اعزام شدم. دوره آموزشی را که تمام کردم، سال ۱۳۶۱، قبل از عملیات بیتالمقدس، به جبهه اعزام شدیم. من سرباز توپخانه بودم و در منطقهای حدود ۱۰ کیلومتری خرمشهر مستقر شدیم. حدود سه ماه آنجا بودم. عملیات بیتالمقدس در همین مدت انجام شد و خرمشهر هم آزاد شد. بعد از عملیات، ما را به یک منطقه نظامی بردند و دوره دیدهبانی را گذراندیم.
قبل از عملیات محرم سال ۱۳۶۱، در دشتعباس و حوالی "عینخوش" بودیم. یکی از دوستانم، حسین رمضانیان، که اهل بافق بود، همانجا شهید شد. مزارش در صحن حسینه نظرکرده میانگاه است.
روز های دیدبانی در خط مقدم
حسینی ادامه داد: بعد از عملیات محرم، عملیات والفجر مقدماتی در پیش بود. ما مستقیماً در عملیات نبودیم، اما در خط مقدم و در بخش پشتیبانی توپخانه فعالیت میکردیم. به عنوان دیدهبان، باید موقعیت دشمن را شناسایی میکردیم و مختصات را به توپخانه میدادیم. با توپخانههای مختلف، از جمله ۱۵۵، ۲۰۳ و ۱۳۰، در ارتباط بودیم و درخواست آتش میکردیم. کار دیدهبان حساس بود. باید نقشه و مختصات را بلد میبودیم و با بیسیم و رمزها هم کار میکردیم. آن زمان امکاناتی که امروز وجود دارد نبود. با زمان سنج و محاسبات نقشه، فاصله و مختصات هدف را به دست میآوردیم.
وی گفت: شبها هم از روی نور و صدای شلیکها میتوانستیم موقعیت دشمن را تشخیص بدهیم. اطلاعات را به توپخانه میدادیم و افسر مستقر در توپخانه مختصات را روی دستگاه پیاده میکرد و تخمین مسافت می زد.
۱۸ بهمن؛ روزی که اسیر شدیم
این آزاده در ادامه تصریح نمود: در عملیات والفجر مقدماتی، نیروهای عراقی ما را محاصره کردند. حدود ۸۰۰ تا ۹۰۰ نفر از نیروها شهید، اسیر یا مفقود شدند.
18 بهمن ۱۳۶۲ بود، در منطقه جنگل امقر. عراقیها از عملیات خبر داشتند و مسیر را باز گذاشته بودند تا نیروهای ما بیشتر جلو بروند. بعد از پشت سر محاصرهمان کردند. ما از دو میدان مین عبور کرده بودیم و جلو رفته بودیم، اما در نهایت راه برگشت بسته شد. تعدادی از بچهها شهید شدند و تعدادی هم اسیر شدند.
حسینی گفت: آن شب تعدادی از اسرا را به زندان بغداد بردند. حدود ۳۰ نفر بودیم. چشمهایمان را بسته بودند. زندان کوچک و نمناک بود. چند سرباز و درجهدار عراقی را هم که فرار کرده بودند، در همانجا نگه میداشتند.
نمی توانستم بگویم دیده بان هستم
وی در پاسخ به این پرسش که در دوران اسارت، رفتار نیروهای عراقی با شما چگونه بود گفت: روز مصاحبه تلویزیون عراق، رفتارشان نسبتاً خوب بود. فرمانده گردانی که اسیر شده بود، با یکی از افسران عراقی صحبت کرد. افسر از او پرسید چرا به خاک عراق حمله کردهاید. او هم گفت چون شما به خاک ما تجاوز کردید، ما هم به خاک شما حمله کردیم. افسر عراقی ناراحت شد و تهدیدش کرد که اگر درست صحبت نکند، با او برخورد میکند، ولی او حرفش را پس نگرفت.
حسینی تصریح نمود: در آن مصاحبه باید خودمان را معرفی میکردیم، اما من نمیتوانستم بگویم دیدهبان هستم. این مسئله برای من خیلی مهم بود. چون چند بار نیروهای عراقی وارد اردوگاه شده بودند و میپرسیدند چه کسانی دیدهبان هستند.
وی گفت: دیدهبان به رمزهای بیسیم، نقشهخوانی و مختصات مسلط بود و اگر این اطلاعات را میگفتیم، ممکن بود برای نیروهای خودمان مشکل ایجاد شود.
کلاس درس در اردوگاه
مدیر آموزش توسعه در پاسخ به این پرسش که اوقات فراغت خود را چگونه می گذراندید گفت: بچهها سعی میکردند بیکار نمانند. من قبل از سربازی، دوره نهضت سوادآموزی را گذرانده بودم و آموزشیار بود




