«رحیم » چنان پوک محکمی به قلیون می زد که انگار همه ی رنج های دنیا برای او بود. او با این کارش می خواست حرف های کدخدا را برای خودش توجیه کند؛ اما هر فکری می کرد نمی توانست خود را راضی کند؛ آخر یک نفر باید به علامت سوال توی سرش پاسخ می داد. با چشمش اطرف قهوه خانه را جستجو می کرد تا بالاخره قامت «مش رمضون» در میان دود قلیان ها دید، رحیم در حالی که به احترام او بلند می شد او را در کنار خودش دعوت به نشستن کرد، نگاه او پر از غم و ماتم بود، در نگاهش غمی بزرگ بود؛ اما لبش به تبسم خودنمایی می کرد. رحیم خوب می دانست این لبخند تصنعی است؛ بعد از اینکه مش رمضون چایش را نوشید نگاه غمبارش را به اطراف قهوه خانه انداخت انگار کسی از تصمیم کدخدا ناراحت نبود و او را کدخدایی باهوش می پنداشتند؛ البته این افراد بیشتر دوستان و آشنایان کدخدا بودند! سرانجام رحیم به سخن آمد:
به نظر شما این چه تصمیمی بود که کدخدا گرفته است؟
نمی دانم من هنوز در شوک حرف های او هستم ! آب آبادی هر سال کمتر می شود، دست سخاوت آسمان هم تنگ تر! دیگر مثل سالهای قبل از بارندگی خبری نیست؛ ولی کدخدا از ما می خواهد که میوه و صیفی جات بکاریم که به آب خیلی زیادی نیاز دارد. به جای اینکه از روش های نوین برای آبیاری استقبال کند به همان مسیرهای آب قدیمی دلخوش می کند و عده ای هم با او همراه هستند؛ از این جهت که از تسهیلات آبادی استفاده کند، فکر منافع خودش است. جالب تر اینکه که از ما می خواهد محصولاتمان را به آبادی بالا صادر کنیم و خودمان برای خرید همین محصولات به شهر برویم. کدام حرف بزرگ این آبادی درست است؟ مش رمضون در حالی که دستش را روی زانویش گذاشته بود و از روی لبه ی تخت بلند می شد تا به خانه اش برود گفت:« شاید ما باید ملاحظات فامیلی او را داشته باشیم؛ آخر دخترش نشان کرده پسر کدخدای آبادی بالا است!»
